#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_99

از خوشحالی اشکم جاری شد.اخم کرد،اشکمو پاک کرد و گفت:

_نبینم گریه کنیا...

دیگه طاقتمو ازدست دادم،محکم بغلش کردم و سرمو روی سینش گذاشتم و با عشقی که این روزا گریبون گیرم شده بود گفتم:

_دوست دارم علی...به خاطر بودنت اگه روزی هزار بارم سجده شکر به جا بیارم کمه...

روی سرمو بوسید و گفت:

_من عاشقتم یلدا...دیگه مارو به غلامی قبول می کنی بانو؟

از ته دلم گفتم:

_قبوله...به جونم بودن قبولت می کنم...

از هم جدا شدیم،دستمو توی دستش گرفت و گفت:

_خوشحالم که تو آستانه ی سی سالگی،با داشتنت خوشحال ترینم... خدا رو شکر که توی زندگیم اومدی...

لبخندی زدم و خدا رو شکر کردم که،با داشتنِ مَردِ روبروم خوشبخت ترینِ جهانم!




پایان



romangram.com | @romangram_com