#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_90

_بفرمایید حاجی... بسم اللّه ...

عمو اشاره کرد که من و علی کنار هم بشینیم.روبروش،جفت هم نشستیم و اون قبل از شروع ازم پرسید:

_دخترم مهریه ات؟

لبامو از هم باز کردم و گفتم:

_آب...

علی ادامه ی حرفمو گرفت:

_با یه سفر مشهد پابوس امام رضا علیه السلام ...

عمو با لبخند رضایت بخشی نگاهمون کرد و شروع به خوندن صیغه کرد.

وقتی بله رو گفتم،

تازه فهمیدم که اگه رضایت قلبی از طرف من وجود نداشت،محال بود راضی بشم به همین فرصت دادنِ.





***





از در خونه بیرون اومدم و هوای صبح زمستونی رو به ریه هام کشیدم.

مقنعه‌مو مرتب کردم که چشمم به انگشتر نشونی که دستم بود افتاد.یه انگشتر ظریف طلایی با تک نگینِ وسطش.

لبخندمحوی زدم و به سمت خیابون رفتم که با صدای بوقی به عقب برگشتم:

_خانم برسونمت؟جان نثار نمی خوای؟

با خنده به عقب برگشتم،به سمتش رفتم و همون طور که سوار می شدم گفتم:

_سلام...صبح شمام بخیر!

لبخند قشنگی زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com