#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_89
_داری...من اما عاشقتم یلدا... به خدا ، به جون خودت قسم که می خوامت...یه فرصت بده،بزار یه مدت نامزد باشیم و محرم...تا تو بشناسیم،بعدش اگه نخواستیم فقط به خودم بگو...جوری از زندگیت می رم که دیگه اسمم نشونی...باشه؟
از تصور نبودن و رفتنش قلبم درد گرفت.
سرمو بالاگرفتم،نگاهش کردم و گفتم:
_باشه...
نفس آسوده ای کشید:
_پس بریم داخل...عمو حیدر،همون که باهامونه،دوست صمیمی پدرمه...بریم که برامون صیغه ی محرمیت بخونه...بریم؟
به دنبال این حرفش بلند شد و ایستاد.منم به تبعیت ازش،همراه با هیجان عجیبی کنارش ایستادم،دلم راضی بود به این شناخت و همین رضایتم از شرایط پیشاومده رو نشون می داد.با لبخند گفتم:
_بریم... یا علی ...
لبخندی زد و گفت:
_ یا علی ...
وارد خونه که شدیم،همه با لبخند نگاهمون کردن،همون طور وایساده بودیم که مامان گفت:
_مبارکه یا...
علی با سر به زیر انداخته ادامه ی حرف مامانو قطع کرد:
_مبارکه ان شاءاللّه ...
صدای دست زدن که اومد،قلبم تندتر شروع به تپیدن کرد.
عموحیدر گفت:
_حاج خانم اجازه می دین این دوتا جوون محرم بشن تا گناهی هم نکنن؟
مامان گفت:
_البته...اجازه مام دست شماست...
عمو رو به فرید گفت:
_آقا فرید...
فرید لبخندِ برادرانه ای زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com