#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_88

_برید توی حیاط مادر...صحبتاتونو بکنید...

با استرس بلند شدم و با ببخشید زیر لبی به سمت حیاط رفتم،قدماشو پشت سرم احساس می کردم.به حیاط که رسیدم،هوایِ آزاد حالمو بهتر کرد.بدون نگاه کردن بهش،روی تخت نشستم.

چند دقیقه بعد کنارم با فاصله نشست و گفت:

_نمی دونی چقدر خوشحالم!

نگاهش کردم،چشمایِ قهوه ایش برق می زدن.

کت و شلوارِ دامادیِ سورمه ای رنگ و پیرهن سفیدی که پوشیده بود به مردونه بودن چهره اش اضافه کرده بود،موهاش مثل همیشه،بهم ریخته!

نگاهمو به چشماش دوختم:

_مگه ما چند وقته همو می شناسیم علی آقا؟

لبخند زد:

_اونقدری بوده که عاشقت بشم!

از این ابراز علاقهی بی پرواش قلبم به تپش افتاد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_ولی من هیچی راجع به شما نمی دونم...من حتی نمی دونم اون مردی که داخله کیه!

جدی گفت:

_ببین یلدا...من و تو آدمِ دوستیایِ خیابونی و نامشروع نیستیم،مگه نه؟

سرمو به تایید تکون دادم،ادامه داد:

_تو دختر مقیدی هستی،منم آدمِ هــ ـو*س بازی نیستم،ما هر دومون خط قرمزای خودمونو داریم...تو می ذاری من دستتو بگیرم یا ببوسمت؟

حس کردم گونه هام قرمز شدن!جدی تر از قبل ادامه داد:

_می بینی؟همین الانشم لپات گل انداختن!تو اگه تا بیست سال دیگه هم تو شرکت من کار کنی بازم سلیقه ها،علایق و افکار منو نمی تونی بشناسی...ببین من اونقدری فهمیدمت که جونمم پات بدم...ولی تو این شناختو لازم داری مگه نه؟

هیچی نگفتم.همه ی حرفاش حقیقت محض بودن!

مهربون گفت:

_تو منو دوست داری؟

لبمو گاز گرفتم و سرمو پایین تر انداختم.با شیطنت گفت:


romangram.com | @romangram_com