#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_87

نیلوفر که بعد از علی اینا اومده بود،با شوق

لباسی از کمد درآورد و دستم داد و گفت:

_با اون شال سفیده بپوشش،بلندم هست ساپورت کلفت باهاش بپوشی بهتره...

لبخندی از خواهرانه هایی که خرج می کرد روی لبم نشست.

چشمکی بهم زد و از اتاق بیرون رفت.

لباسو که پیراهنِ‌ آبی آسمونی قشنگی از جنس لطیفی بود و تا کمر کمی تنگ بود و بعد دامنی می شد رو پوشیدم و طبق گفته ی نیل،شال سفید و ساپورتمم پوشیدم.

چادر نمازِ سفیدِ نیلوفرو که گلای فیروزه ایِ قشنگی داشت سرم کردم و به آشپزخونه رفتم.

به تعداد آدمای حاضر توی پذیرایی،توی استکانای کمر باریک و قشنگِ مامان که روشون نقش و نگارِ سنتی داشتن،از چایِ تازه دم مامان ریختم.

قندون و ظرف پولکی رو هم توی سینی گذاشتم و منتظر صداکردنم از طرف مامان شدم.اسممو که صدا زد،

زیر لبی « بسم اللّه الرحمن الرحیم » گفتم و به سمت پذیرایی رفتم،توی دلم گفتم(حق داره یه فرصت بهش بدم تا حرفاشو بزنه.)

سینی رو با اشاره ی مامان اول جلوی همون مرد مسن که هنوزم نمی دونستم کیه گرفتم.چای رو برداشت و ممنون پر از محبتی گفت.نفر بعد خواهرش بود که با مهربونی نگاهم کرد.مامان و فرید و نیلوفرم چای رو برداشتن و در آخر نوبت به خودش رسید‌.

این لرزش نامحسوس دستام نمی دونم یهو از کجا رسید!

سینی رو جلوش گرفتم:

_بفرمایید...

با لبخندی که از روی لبش پاک نمی شد،چای رو برداشت و زیر لب طوری که فقط من بشنوم گفت:

_ممنون که بهم فرصت دادی...

کنار مامان نشستم و با ریشه های شالم مشغول بازی شدم تا لرز دستام مشخص نشه.

همون مرد مسن گفت:

_خاج خانم اگر اجازه بدید این دوتا جوون برن حرف بزنن...این علی آقای ما،حرفای زیادی برای گفتن داره...

مامان عینکشو جا به جا کرد:

_خواهش می کنم حتما...

بعد رو به من ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com