#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_86

به رفتارای پر از محبتش،

حمایت هاش،

بی غل و غش بودن احساساتش،

خانم نادری گفتنایِ روزای اولش

و

حتی به چینای ریزی که موقع خندیدن کنارِ چشمش می افتاد!

سرمو تکون محسوسی دادم و کلافه و درمونده زیر لب گفتم:

_ خدایا من که گیج گیجم ... خودت راهنماییم کن ... خودت بگو چیکار کنم ...

حرفم تموم که شد،از گلدسته هایِ مسجد محل،صدایِ اذان بلند شد:

_ اللّه اکبر ...

دلم قرص شد،لبخند شادی زدم و باخودم گفتم:

_ الان دوباره یقین پیدا کردم حواست بهم هست ... تویی که از رگِ گردن نزدیک تری بهم ...





***





سلامِ نمازمو که دادم،صدایِ باز شدن در حیاط اومد.بیخیال از اینکه لابد نیلوفره و از کلاس برگشته مشغولِ گفتن تسبیحات حضرت فاطمه الزهرا سلام اللّه علیها شدم.

دونه ی آخر تسبیحو که انداختم،صدایِ احوالپرسی مامان با کسایی باعث شد از جام بلند بشم،با همون مقنعه و چادرِ سفیدِ گل دارِ صورتی،با تسبیحِ فیروزه ایِ تویِ دستم،به سمت پذیرایی کوچیک خونه رفتم.از دیدنِ مرد مسنِ سپید مویی که چهره ی پدرانه ای داشت متعجب شدم‌.دخترجوونی که کنارش ایستاده بود و چهره ش برام به شدت آشنا بود،به سمتم اومد و میونِ بهتِ من بغلم کرد و پر از هیجان گفت:

_سلام عزیزم... ماشاءاللّه شبیه فرشته هایی...آفرین به سلیقه ی داداشم...

من که از لفظ داداشم شاخکام فعال شده بودن پشت سرشون رو نگاه کردم که با ورود فرید و پشت سرش علی با اون دسته گلِ نرگس و جعبه ی شیرینی بازم یه حسِ عجیب به قلبم سرازیر شد.

***


romangram.com | @romangram_com