#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_85
خسته از حرفایِ بی سر و تهش بلند شدم و رفتم توی خونه.لحظه ی آخر صداشو شنیدم:
_فردا ساعت پنج...همه چی معلوم می شه!
و من فکر کردم امشبِ یک دقیقه طولانی تر،با همه ی اتفاقای مزخرفش،تا قبل از اومدن اون مأمور،بهترین شب زندگیم بود!
صبح با استرسی که اولین بار بود تجربش می کردم از خواب بلند شدم،هر چند انقدر فکر و خیال کرده بودم دیشب که سرجمع کلا سه ساعتم نتونسته بودم بخوابم!
ساعتو نگاه کردم،ده دقیقه به هشت!
مسخره بود اگه امروز مثل یه منشی وظیفه شناس که انگار نه انگار رئیسش جلوی برادرش بهش ابراز علاقه کرده و از قضا ساعت پنجِ همین امروز باهاش میخواد حرف بزنه،برم سرکار و نقشِ آدم بیخیالی رو بازی کنم!
نگاهی به جای خالی نیلوفر توی اتاق مشترکمون انداختم،خالی بود و مسلما الان سرکلاسشه.
مامان هم که از تاثیر داروهایی که می خوره خوابش زیاد شده و معمولا تا یازده خوابه.
فقط می مونه فرید که رویِ دیدنشو ندارم،راستش الان که فکر می کنم یه حسِ خجالت دخترونه ی بکر سراغم اومده!حسی که تا الان تجربش نکرده بودم،حسی که مانع می شه برم و با فرید بحث و جدل کنم راجع به علی!
مثل همه ی این مدت بازم اولین ها رو با حضور علی تجربه کردم!
***
فقط خدا می دونه تا ساعت پنج چطور مثل مرغ سرکنده این ور و اون ور می رفتم!آروم و قرار نداشتم و یه جا بند نمی شدم.
مامان هم که صددرصد از طریق فرید کل ماجرا رو فهمیده بود با موشکافی زیرنظرم گرفته بود!
دقیقا ساعت پنج وقتی فرید آماده و حاضر از اتاق بیرون اومد و روبه منِ متعجب گفت:
_بیرون قرار گذاشتیم!
به معنای واقعی کلمه وا رفتم!حداقلِ دلخوشیم این بود که علی میاد و می تونم دلیل حرفشو،صحت یا دروغشو ازش بپرسم!
ولی الان،هیچ راه دیگه ای برام نمونده بود!
دقیقا دو ساعتِ تمام گوشه ی اتاق کز کرده بودم و به همه ی این مدت فکر می کردم.
romangram.com | @romangram_com