#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_84
از تاکسی پیاده شدیم.
کل مسیرو فقط و فقط فکر کردم،به علی...تنها به علی!
فرید آروم در حیاطو باز کرد و گفت:
_به نیلوفر گفتم که میام کلانتری...احتمالا تا الانم خوابن...بیا روی تخت بشین حرف بزنیم...
روی تخت نشستم و با دستم روی فرشِ قدیمی خطای نامرئی کشیدم.
کنارم جا گرفت و شروع به صحبت کرد:
_کارم احمقانه بود...نزولو می گم...تحت تاثیر شریکم اون کار احمقانه رو کردم...زیر پا گذاشتم عقیدمو...نابود شدم...نابود... خدا شاهده نمی خواستم بزارمتونو بزارم،ولی اون عبدیِ بی وجدان کلی چک و سفته داشت با امضای من...خوب بود اگه می رفتم پشت میله های زندون؟خوب بود به باد بره آبروی حاج سجاد؟
کلافه از توجیه های بی موردش گفتم:
_تو فکر آبرو بودی چرا نزول خور شدی؟اصلا ببینم،پس الان چطور نترسیدی و برگشتی؟کجا بودی همه ی این مدتی که ما بدبختی کشیدیم؟
تکیه داد به پشتیِ روی تخت و نفس عمیقی کشید:
_کرج بودم...خونه ی دوستِ دوران دانشگاهم...الانم که می بینی برگشتم چون شریکم یه وام جور کرده و همین روزا پولشونو پس می دیم...
بی تفاوت شونه بالا انداختم:
_دیگه برام مهم نیست...نه تو،نه بدهیت...مهم روزای سخت بی پولی و مریضی مامان بود که نبودی...
با طعنه گفت:
_و آقایِ مَرد جامو پر کردن!
اخم غلیظی کردم:
_هیچی اونجوری که فکر می کنی نیست...اونی که دیدی پسرعموی ارسلانه...
عصبی گفت:
_دیگه بدتر...ارسلان خودش کی باشه که پسرعموش؟
با تعجب گفتم:
_تو که جونتو می دادی پای ارسلان!چی شده حالا؟که نه اون از تو سراغی می گیره نه تو کسی نمی دونیش؟
_این یه چیزیه بین من و ارسلان...
romangram.com | @romangram_com