#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_83

_اینی که می بینی وقتی آدمِ اون نزول خورِ آشغال اومده بود منو آش و لاش کنه باهاش درگیر شد...اینی که می گی مرتیکه بهش،جای تو و کارای تو رو انجام داده...

با کف دستم زدم تخت سینش:

_تویی که منو،مادرتو،خواهرکوچیکترمونو بین نزول خورای آشغال ول کردی و رفتی...اینی که می بینی هم رئیسمه...هم مَردِ...

پوزخندی بهش زدمو گفتم:

_حالا فهمیدی این کیه پسرِ حاج سجاد؟

چشماشو روی هم فشار داد و با حرص گفت:

_همه ی اینایی که گفتی دلیلی نمیشن واسه انارِ دون کرده تو دستت گذاشتن،می شن؟

مستأصل موندم چی بگم.

اینو راست می گفت!رابطه ی دوستانه ی ما معمولی نبود!

_اگه اونی که انارِ دون کرده تو دستش گذاشته،عاشقش باشه و نیتش خیر،چی؟

دهنم خشک شد.خیره به علی که اینو گفت مونده بودم!

عاشق؟

علی و من؟

خدایا بسمه برا امشب...

فرید اخماشو تو هم کشید:

_فردا ساعت۵منتظرتم...خونمون...باید همه چیو برام تعریف کنی...فهمیدی؟

علی سرشو تکون داد:

_ساعت پنج...فردا...

به دنبال این حرف با قدمای محکم و مطمئن ازمون دور شد.

_بهتره بریم خونه...باید یه چیزایی رو درباره خودم و خودت برای هم روشن کنیم!

به سمت خیابون رفت و جلوی تاکسی زرد رنگی دست تکون داد.

با توقف تاکسی،من،فرید و ذهن پر از حسای مختلفم سوار شدیم.


romangram.com | @romangram_com