#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_82

_چیزی نگه داداشت؟اگرم گفت خودم حلش می کنم خب؟

بازم همون حسِ شیرینِ حامی داشتن!

با هم به سمت بیرون راه افتادیم،بعد از تحویل موبایلا و وسایلمون،درست جلوی در کلانتری و روبروی فرید وایسادیم.

اصلا نفهمیدم چی شد که یه طرف صورتم سوخت!با بهت دستمو روی جای سیلی گذاشتم و با چشمای اشکیم فرید و نگاه کردم.

صورتش قرمز شده بود و دستش آماده ی فرود اومدن روی سمت دیگه ی صورتم.با داد گفت:

_تو با این مرتیکه ساعت ده شب توی پارک چه غلطی می کردی؟هان؟

علی سمتش رفت و دستشو گرفت و با آرامش گفت:

_ما فقط همکاریم!همین...آروم باش...

با خشونت دست علی رو پس زد:

_همه ی همکارا واسه هم انار دون می کنن و تولد می گیرن؟

اشاره ای به پیشونیش کرد:

_اینجا نوشته خر؟آره؟

علی دوباره با آرامشِ وصف ناپذیرش گفت:

_داری اشتباه می کنی...من و یل...

اسممو کامل نگفته بود که مشت فرید دهنشو نشونه گرفت.

هینِ بلندی کشیدم و رفتم سمت علی که دستشو جلوی دهنش گرفته بود و چشماشو به زمین دوخته بود.

دیگه از حد توانم خارج بود رفتار فرید!

جلوش وایسادم و با چشمای اشکیم نگاهش کردم:

_می خوای بدونی این به قول تو مرتیکه کیه؟

نذاشتم حرفی بزنه و با صدایی که به زور سعی در کنترلش داشتم توی صورتش غریدم:

_اینی که می بینی،یازده روز به جای تو بالای سر مادرت تو بیمارستان بود...

دستمو سمت علی گرفتم و پر از حرص ادامه دادم:


romangram.com | @romangram_com