#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_81

سرشو تکون داد:

_مادر یا برادرم‌می شه...

آروم بلند شدم و زیر نگاهِ علی که روبروم نشسته بود،به سمت تلفن روی میزِ سروان رفتم.

شماره ی خونه رو گرفتم و زیر لب دعا دعا کردم مامان برنداره.

_الو...بفرمایید...

قسم می خورم هیچ وقت از شنیدن صدای فرید،اینقدر خوشحال نشدم!

خوشحالیم طولی نکشید،یادم اومد کلا باعث و بانی آوارگی امشبم فریده،گوشی رو سمت سروان گرفتم و گفتم:

_می شه شما توضیح بدین؟

با چشمای ریز بینش از نظر گذروندم و گوشی رو ازم گرفت و مشغول صحبت با آقای برادر شد!

با استرس سرجام نشستم.راستش از عکس العمل فرید می ترسیدم.به هر حال برادرم بود و مثل پدر خدا بیامرزم غیرتی و متعصب.

اینکه بیاد و توی کلانتری خواهرشو با یه پسر ببینه،صورت خوشی براش نداره!

عصبی پای راستمو تکون می دادم،نیم ساعتی گذشته بود که سربازی داخل اومد و بعد از احترام نظامی به سروان گفت:

_برادرِ خانم اومدن...

_بفرستشون داخل...

آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو به در دوختم.فرید که داخل شد،چهره ی برافروختشو که دیدم همزمان چند حس مختلف به سمتم هجوم آوردن:ترس،اضطراب،دلتنگی،دلخوری!

بدون توجه به من و علی رفت سمت جناب سروان ‌ اومم مشغول توضیحِ ماجرا شد.

خیره ی چهره ش شدم:

چشمای همرنگِ مامان،بینی قلمی و کشیده،لب و دهن خوش حالت و پوست برنزه.موهایی که کوتاه ِ کوتاه بودن و شبیه سربازاش کرده بودن.پیرهن چهارخونه ی سبز و مشکی و شلوار لی آبی.لاغر تر از قبلش شده بود!

اونقدر محوش شدم که به خودم اومدمو دیدم من و علی هر دو برگه ی تعهدنامه رو امضا کردیم!

فرید عصبانی،جلوتر از ما راه افتاد.توی راهروی کلانتری بودیم که علی‌آروم گفت:

_ببخشید یلدا...شرمندتم...

لبخند پر از استرسی زدم و چیزی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com