#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_79

_چرا شمعِ یک؟

با شیطنت گفت:

_چون اولین باره کنار منی روز تولدت!

دلم از این حرفش یه جوری شد.

دست برد و دوتا بشقاب و چنگالو برداشت و به سمتم گرفت،خواستم ازش بگیرمشون که یکیشونو داد بهم و اون یکی‌ رو نداد.

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

_پس اون یکی؟

اشاره ای به پلاستیک انارا کرد:

_تو کیک بزار توی اون،منم انارا رو پوست می گیرم و دون می کنم!

کاری که گفت و انجام دادم.با دقت انارا رو دون می کرد و توی بشقاب می ریخت.کارش که تموم شد،یکم از انارای دون کرده رو توی مشتش ریخت و دستشو سمتم گرفت:

_امیدوارم وسواسی نباشی!

لبخندی زدم و گفتم:

_نیستم!

دستمو جلوش گرفتم و از بالا انارارو توی دستم ریخت.نمی دونم چی شد که نگاهمو نگرفتم و نگاهشو نگرفت!همون جور خیره خیره همو نگاه می کردیم که:

_به به...شبتون بخیر!خوش می گذره؟

با تعجب پشت سرمو نگاه کردم،با دیدنِ مأمورِ گشت،برق از سرم پرید و انارا از دستم افتادن!

سریع از جام بلند شدم و صاف وایسادم.علی هم بلند شد و دقیقا کنارم ایستاد.

مأمور با تمسخر گفت:

_لابد خواهر برادرین؟

علی،ریلکس تر از هر وقتی دستشو توی جیب شلوارش کرد:

_نه...دوستیم...البته نه دوستی که شما فکر می کنید!

مأموره با بیسیمی که دستش بود زد روی شونه ی علی:


romangram.com | @romangram_com