#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_78

به معنی ندونستن شونه ای بالا انداختم که گفت:

_می دونی...من آدمِ کافه و رستورانای باکلاس رفتن نیستم...یعنی به مذاقم خوش نمیان...من بچه کف شهرم...جنوب شهر بزرگ شدم،خونه ی خودمم یه محله ی متوسطه...از این ادا اصولایِ بالاشهریم سرم نمی شه...

با تعجب و دهنی باز گفتم:

_پس...شرکت...

خندید،گوشه ی چشماش خطِ ریزی افتاد:

_تو واقعا فکر کردی اون شرکت گنده ماله منه؟

خندید،گیج گفتم:

_مدیرعامل شمایید!

لبخند قشنگی زد:

_اون شرکت هفتاد درصد سهامش ماله ارسلان و عمومه!اما عموم گفت چون تجربه ی من از ارسلان بیشتره و به نوعی بیشتر توی کار بودم من مدیرعامل بشم و ارسلانم استقبال کرد...هرچند برای من فرقی نمی کنه!

شگفت زده آهانی گفتم که سوالی به ذهنم اومد:

_یه سوال بپرسم؟

لبشو به دندون گرفت و مثل بچه ای که دل دل می کنه واسه زدنِ حرفی گفت:

_بزار بعد کیک خورونمون...گشنمه!

شمعی که یدونه یک بود رو رویِ کیکِ گردِ خامه ای که روش پر از تزئینات شکلاتی بود گذاشت،با کبریتِ توی جیبش روشنش کرد و رو بهم که تماشاش می کردم گفت:

_سیگاری نیستما...از شیرینی فروشیه خریدم...

لبخند بزرگی زدم:

_می دونم...

_فوت کن...آرزو...یادت نره!

راستش،هیچ وقت فکر نمی کردم وسطِ یه پارکِ مرکز شهر،زیردرختِ کاج،روبرویِ رئیسم بخوام شمع تولدمو فوت کنم!

چشمامو بستم و بعد از چند لحظه باز کردم و شمعو فوت کردم.چند ثانیه با لبخند دست زد و گفت:

_تولدت مبارک...


romangram.com | @romangram_com