#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_77



***





در ماشینو باز کرد و روی صندلی راننده نشست.پلاستیک پر از اناری دستم داد و لبخند بزرگی زد:

_اصلا مگه شب یلدا بدون انار می شه؟

پلاستیکو گرفتم و چیزی نگفتم.ماشینو روشن کرد و مسیری که نمی شناختمو پیش گرفت.وقتی جلوی شیرینی فروشی توقف کرد،بدون اینکه بذاره حرفی بزنم پیاده شد و در همون حال گفت:

_شب یلدا بدونِ انار نمی شه،تولدم بدونِ کیک...حالا فکر کن یلدا و تولد با هم باشن!

لبخند غمگینی زدم و خیره به رفتنش فکر کردم تا یک سال قبل،آرزوم این بود که سیاوش همچین کاری برام بکنه!

سیاوشی که فکر کردن بهشو یادم رفته بود.

من این روزا درگیر شخصیت عجیب و غریب مردِ رفته تویِ شیرینی فروشی بودم!

راستش شخصیت و رفتاری که با من و کارمنداش از خودش نشون می ده،نقطه ی مقابل بیشتر آدمای پولداریه که دیدم!

من آدمِ پولدارِ پژو سوار ندیدم!

علی شخصیت عجیب و غریبش بخاطر معمولی بودنشه.

بیش از حد تصور معمولیه.

فازِ قهون‌خوردن بر نمی داره،همیشه به مَشتی،آبدارچی شرکت می گه براش چای دارچینی ببره!

هیچ وقت ندیدم با کارمندا عصبی یا مغرورانه رفتار کنه،از مشتی بگیر تا ارسلانی که معاون و به نوعی برادرشه،خوب رفتار می کنه.

این آدم خیلی عجیب و غریبه!

توی افکارم غرق بودم که دوباره سوار شد،اینبار همراه با جعبه ی کوچیک کیک و دوتا بشقاب و چنگال یکبار مصرف.

پلاستیک انارا رو از دستم گرفت و همراهِ کیک روی صندلی عقب گذاشت.

نگاهم کرد و گفت:

_کجا بریم حالا؟


romangram.com | @romangram_com