#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_76
اما خودت به جای من
شمعارو فوت کن
امشب تولد منه
اما نیستی
تولد_بنیامین بهادری
اونقدر غرق آهنگ و مرورِ خاطره های تولدایی که بابا برامون می گرفت بودم،که یه لحظه به خودم اومدم و دیدم همه ی چراغا روشن شدن.
با تعجب بلند شدم که پشت سرم دیدمش!لباسای صبح تنش بودن،یه تیشرت سفید که روش کت تکِ مشکی پوشید بود با شلوار کتون سفید و کفشای اسپرت.موهاش مثل همیشه،همون مدل به هم ریخته!
نگاه خیرمو که دید ابروهاشو بالا انداخت،لبخند مهربونی زد و گفت:
_ما همه توی کافه منتظرت بودیم!
با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد:
_نگین خانم به من گفتن،دوستای دانشگاهتم بودن...قرار بود نیلوفرخانمم بیاد که زنگ زد و گفت برادرتون برگشته و تو هم کلی حرف زدی پشت گوشی و غیبت زده...منم فکر کردم اینجایی،یعنی حسم بهم گفت...
با تموم شدن حرفاش نفس عمیقی کشید که خندم گرفت.
مثل بچه ها پست سرشو خاروند و گفت:
_می شه یه خواهشی کنم؟
با تعجب گفتم:
_حتما...بفرمایید...
دستشو توی جیب شلوار کرد و گفت:
_کیفتوبردار وبا من بیا بریم یه جایی...قول می دم پیش دوستات یا خانوادت نباشه...
یکم نگاهش کردم،خب راستش اونقدری کمکم کرده بود که ناخودآگاه بهش یه حس اطمینان داشتم.حس اطمینانی که به طرز شگفت انگیزی روز به روز قوی تر هم می شد!
romangram.com | @romangram_com