#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_75
اخمامو تو هم کشیدم و سر جام موندم،با صدایی که عصبانیتم توش به خوبی مشخص بود گفتم:
_غلط کرده...بعد از این همه مدت اومده چیکار؟
با نرمی وسط حرفم پرید:
_می گه اومده همه چیزو درست کنه...
پوزخند مسخره ای زدم:
_هه...آره...حتما!امشب اونجا می مونه؟
_خب آره...
مسیرمو عوض کردم و به سمت شرکت برگشتم:
_پس هر وقت رفت منو خبر کن...
بدون معطلی گوشی رو خاموش کردم و توی کیفم پرتش کردم.قدمامو تند کردم و چند دقیقه بعد به ساختمون شرکت رسیدم.خوب بود که کلیدا امروز با من بودن!
***
نگاهم روی ساعت ِ مربعی شکلِ روبرم که هشت شب رو نشون می داد متوقف شد.لعنت بهت فرید که رفتن و اومدنت هر دوش دردسره!
معدم قار و قور می کرد!بسکوییت کاکائویی که توی کیفم بود رو درآوردم و مشغول خوردنش شدم و با خودم فکر کردم چقدر خوب شد نمازمو توی نمازخونه خوندم.
یکم که گذشت دیدم نه،فایده نداره حوصلم بدجوری داره سر می ره.سیمکارتمو از گوشی دراوردم و روشنش کردم.رفتم توی موسیقی،چشمامو بستم و شانسی روی آهنگی مکث کردم،با پخش آهنگ دهنم باز موند.یعنی اونقدر بیخیالِ همه چی شدم که یادم بره امروزو؟
بیا بهم تبریک نگو
فقط سکوت کن
romangram.com | @romangram_com