#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_74

_پس کِی میای؟

در آبدارخونه رو بستم،امروز همه زودتر از منی که کارامعقب افتاده بودن،راهی خونه هاشون شدن.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

_تازه دارم از شرکت بیرون می زنم،یه چهل دقیقه اینا،طول می کشه تا برسم.

_خب..منتظرم...

بدون خداحافظی قطع کرد که باعث شد با تعجب سری تکون بدم.

پایین شرکت که رسیدم،انتظار داشتم مثل همه ی این مدت راننده ی مهربون و پیری که با کرایه ی کمی منو تا خونه که ظاهرا همون ورا خونه ی خودشم بود می برد،منتظرم باشه.

ولی ندیدمش!

کنار خیابون شروع کردم به قدم زدن تا به ایستگاه اتوبوس برسم.

داشتم فکر می کردم،به همه ی این مدت.

به مامانی که حالش خوب بود،به نیلوفری که سرگرم درس خوندن و آماده شدن برای کنکور بود ولی این روزا یکم گیج می زد!

و

به علی!

که این روزا خیلی حضورش توی افکارم و‌زندگیم پررنگ بود.

با شنیدن صدای موبایلم،کلافه از زنگای پیاپِی ستاره،دکمه ی سبز رنگو لمس کردم و بدون وقفه گفتم:

_وای ستاره از دست تو... به خدا تو راهم...

سریع خواستم قطع کنم که نیلوفر با صدای پر هیجانی گفت:

_الو...منم یلدا...بگو چی شده؟

با ترس گفتم:

_مامان...

سریع جواب داد:

_نه نه...فرید...فرید اومده خونه!


romangram.com | @romangram_com