#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_73

از جام بلند شدم و‌ کفشامو که پایین تخت بودن پوشیدم.

یکم سرم گیج می رفت و میون این گیج زدنا،لفظ( نامزد) بهم زبون درازی می کرد!

پوزخندی به خودم زدم و فکر کردم،وسط همه ی این بدبختیام فقط نامزد رو کم دارم تا بدبختیام تکمیل بشن!

در اتاق رو که باز کردم،با هجومش به سمتم سریع چند قدم عقب رفتم!

با تعجب‌از نظر گذروندمش:

کفشای اسپرت مشکی،سفید،شلوار کتونِ آبی پررنگ،پیرهن مردونه ی سفید که روش بافت خیلی نازک آبی آسمونی با خطای افقیِ سرمه ای پوشیده بود.موهایی که جلوشون مدلِ بهم ریخته ای داشت و شبیه پسربچه های تخسش کرده بود!

چشمای قهوه ایش با نگرانی صورتمو می کاویدن.

دستشو جلوی صورتم تکون داد،با تعجب نگاهش کردم که گفت:

_خوبی؟

پلک زدم،لبای خشکمو از هم باز کردم:

_مامانم...

با اطمینان لبخند زد،دستشو توی جیبش کرد و گفت:

_بردنش بخش...فکر کنم دیگه مرخصیت داره تموم می شه!

با شیطنت ادامه داد:

_باید اضافه کاری وایسیا!

خندم گرفت!خوب بلد بود حال آدمو عوض کنه.

(یک ماه بعد)





همون طور که چراغای آبدارخونه رو خاموش می کردم،موبایلمو که صداش رو اعصابم بود جواب دادم.

_بله؟

ستاره از اون ور خط با صدای ِ شادی گفت:


romangram.com | @romangram_com