#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_72

_لازم دونستم بیام و شخصا بهتون تبریک بگم...بابت همچین عمل خداپسندانه ای ...پسر شما،خودش کارت اهدای عضو داشت و این نشون دهنده ی قلب سراسر پاکشه...شما کار بزرگی کردید...همین حالایی که‌من دارم باهاتون صحبت می کنم پنج عضو دیگه ی محمدآقا داره به چندنفر دیگه هم زندگی می بخشه...پسرشما رفته،اما حالا زندگی بخش و نجات دهنده ی هم نوعان خودش شده...من بهتون تبریک می گم بابت از شجاعتی که بهتون توانایی صادر کردن اجازه رو داد...

پدر محمد که سعی در فروخوردن بغضش داشت لبخندی زد و گفت:

_ما که اولش خدایی راضی نبودیم...

اشاره ای به علی کرد و ادامه داد:

_این جوون راضیمون کرد...

دکتر نکاهی به علی انداخت و لبخند رضایت بخشی زد.

نیلوفر،باصدایی که نگرانیش مشهود بود پرسید:

_آقای دکتر حال مادرم چطوره؟

دکتر چشماشو با آرامش روی هم گذاشت:

_هنوزم می تونید سایه شو روی سرتون داشته باشید...

لبخند از ته دلی زدم و نفهمیدم چی شد که توی بغل نگین که بغل دستم وایساده بود از حال رفتم!

***





با سوزشِ مچ دستم،چشمامو با درد باز کردم.

پرستارِ خوش چهره و جوون،پنبه ی الکی رو روی جای سرم گذاشت و گفت:

_سرمت هم تموم شد خانم خانما...

لبخند خسته ای زدم،چشمک شیطونی بهم زد و گفت:

_بنظرم هر مدت یه بار،این جوری غش کن!

با تعجب نگاهش کردم که خنده ی آرومی کرد:

_نامزدت کلی دل نگرونت شد!

بعد از گفتن این حرفش از اتاق بیرون رفت.


romangram.com | @romangram_com