#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_71

با بغض گفتم:

_چجوری ازتون تشکر کنم که بس باشه؟

دستای سردمو توی دستاش گرفت،لبخندی که تلخ تر از هر تلخی بود روی لباش نشست،با صدایی خشدار که حاصل بغض چند روزه بود گفت:

_فقط براش دعا کن...دعا کن محمدم جاش خوب باشه...

قطره ی اشکم که چکید گفت:

_باید از اون جوون تشکر کنی که با دلیلایِ خوبش منو راضی به رضایت کرد...

اشاره اش به سمت علی بود که نمی دونم کِی خودشو به آقای محبی،پدرِ محمد رسونده بود و داشت باهاش صحبت می کرد.

نگین به سمتم اومد،زیربغلمو‌گرفت و روی صندلی نشوندم و غر زد:

_آروم باش یکم...این جوری پیش بره باید تو رو هم بفرستیم اون تو...

با بی حالیِ‌ناشی از استرسی که توی همه‌ی وجودم پراکنده شده بود،سرمو به دیوار سردِ پشتم تکیه دادم.

دیگه نه صدایِ گریه یِ ریزِ مادر محمد رو می شنیدم،نه صدایِ صحبت کردن علی و آقای محبی.حتی انگار چشمای منتظر و خیره ی نیلوفر و نگین به در اتاق عمل هم برام مهم نبود!توی این ثانیه و این لحظه فقط خودم بودم و التماس ها و دعاهام به خدایی که می دونستم بی جوابم نمی ذاره و

نجوایِ پدرم که‌ « الا بذکر اللّه تطمئن القلوب » رو موقع بی تابی هاش می خوند.

یادم اومد که پدرم همیشه بهمون می گفت:

_هر وقت دلتون بی قرار شد،واسه آروم و قرار گرفتنش،این آیه‌ رو بخونید...معجزه می کنه...

چشمامو‌ روی هم گذاشتم،لبخند تلخی از یادآوری نبودنِ مَرد ترین مَردِ زندگیم‌ زدم،دستمو روی قلبم که با بی قراری به سینم می کوبید گذاشتم و همزمان با اولین قطره ی اشکی که از چشم راستم روی گونه ی یخ زدم چکید زمزمه کردم:

_ الا بذکر اللّه تطمئن القلوب ...

مثل همیشه،معجزه شد.نه تنها قلبِ پر از تپشم،که همه ی وجودم پر از آرامشِ خدایی شد.

دیگه بی قراری نمی کردم و با ذکرای زیرلب،چشم به در اتاق عمل دوخته بودم.

مدتی که گذشت و ساعاتشو تشخیص ندادم،دکترِ سرتاپا سبز پوش،در حالی که ماسکشو در می آورد از اتاق عمل بیرون اومد.

من،نیل،نگین و مَردِ همراهِ این روزهام،به سمتش هجوم بردیم.با دیدنمون،لب هاش به لبخندی آغشته شدن و چین های کنار چشمش بیشتر پیدا شدن‌.با دست اشاره ای کرد که دنبالش بریم و خودش کمی اون طرف تر،درست روبروی پدر و مادر محمد ایستاد.

به احترامش خواستن بلند بشن که با دست شونه ی آقای محبی رو گرفت و اجازه نداد.

دستی توی موهای سفید یکدستش کشید و گفت:


romangram.com | @romangram_com