#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_70
_من این چند وقته مدیون هر دوتونم خیلی خیلی زیاد....نمی دونم اگه شما و روحیه دادناتون و کمک کردناتون نبود الان چه حالی بودم...
نگین یکی زد تو سرم و علی با اخم مصنوعی گفت:
_نشنوم این حرفارو ها!نمی خوای آماده شی بریم بیمارستان؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و به سمت خونه پرواز کردم.
توی ماشینِ نگین که نشستم،با دیدن پژو پارسی که جلوتر از ما حرکت می کرد،ذهنم به این یازده روز کشیده شد.
یازده روزی که در کنارِ همه ی غصه هاش،خوشحالی های کوچیکی هم همراهش بود.
توی این یازده روز،رفت و آمدای مکرر علی به بیمارستان،رفتار مهربونش با من و نیلوفر،کمکای کوچیکش مثله هموم مرخصی،روحیه دان و غیره و غیره،جوونه های یه حسِ جدیدو توی دلم زد.
حسِ داشتنِ کسی که توی سخت ترین شرایژِ ممکن کنارت داشته باشی،چون این شرایطِ سختن که بودنِ افرادو لازم دارن،وگرنه توی خوشی که همه دور آدم جمعن!
این یازده روز،برام یه دوست خوب رو به ارمغان آورد،دوستی که جنسِ بودنش،مثله دایی و خاله و نگین نبود.جنسِ بودنش مثله بابا بود،مثل حامی.
فقط می دونم خوب بود،خیلی خوب.
با توقف ماشین توی حیاط بیمارستان،به خودم اومدم و به سمت بیمارستان،می شه گفت پرواز کردم!
به بخش مامان که رسیدم،پرستارِ مهربون با لبخند نگاهم کرد و گفت:
_سلام خانم نادری...خیره ان شاءاللّه ... مادر و پدر اون مرحومم که راضی شدن...بفرمایید سمت اتاق عمل،شرایط عمل از قبل آمادست...
با شوق نگاهش کردم و ازش تشکر کردم.
به سمت اتاق عمل و جایی که قرار بود قلب پسرِ بیست ساله ای،به مامان تپشِ دوباره ببخشه رفتم.نیلوفر پشت در اتاق عمل رژه می رفت.
با دیدنِ پدر و مادرِ گریونش که روی صندلی ها افتاده بودن از خودم شرمم شد.
من خوشحالی کردم و این ور پدر و مادری عزادارن؟
من شوق دوید توی سلولام و مادری آرزوی دامادی پسرشو به گورمی بره؟
من از خوشی اشک ریختم و پدری کمرش از داغِ نبودنِ تک بچش خم شده؟
با زانوهایی که سست و سست تر می شدن به سمت مادرش که روی صندلیای منفور بیمارستان نشسته بود رفتم.
جلوش که رسیدم،زانوهام توانشون بریده شد و جلوی پاش افتادم.
سرشو بلند کرد و چشمای از گریه قرمزشو به چشمام که آماده ی باریدن بودن دوخت.
romangram.com | @romangram_com