#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_69
به آشپزخونه رفتم و بعد از ریختنِ سه تا فنجون چای دارچینی و ظرفِ آبنباتای مینو،به حیاط رفتم.
نگین و علی،هر دو روی تخت چوبی که حالا تمیز شده بود و روش فرشِ قدیمیمون پهن شده بود و پشتی های قرمز روش خودنمایی می کردن،نشسته بودن و علی در حال زدن حرفی بود و نگین با اخم کمرنگی گوش می داد.
بهشون که رسیدن،نگین اشاره ای بهش کرد اونم سریع حرفشو قطع کرد.
مشکوک دوتاشونو نگاه کردم و وقتی ریلکسیشونو دیدم،چایی رو روی تخت گذاشتم و خودمم کنار نگین نشستم.
علی همون طور که چایی رو بر می داشت گفت:
_راستی گفتم بهتون؟
نگین زودتر از من گفت:
_چی رو؟
یکم از چاییش مزه کرد و با لبخندِ خوشحالی گفت:
_من عاشق چایی دارچینیم!
با تعجب گفتم:
_اینو می خواستین بگین؟
لبخندش پررنگتر شد:
_نه خواستم بگم خونواده ی اون پسری که مرگمغزی شده،راضی به اهدای عضو شدن.
نمی دونم چه حسی داشتم،خوشحالی،امید یا...
فقط می دونم اشکای داغم گونمو سوزوندن و با ناباوری لب زدم:
_راستکی؟
چشماشو روی هم گذاشت و با آرامش گفت:
_راستکیِ راستکی...
نگین زد به کمرم و خوشحال تر از من گفت:
_چشمت روشن دخترخاله...دیدی گفتم راضی می شن؟
اشکامو با کف دستای لرزونم پاک کردم و روبه دوتاشون گفتم:
romangram.com | @romangram_com