#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_68

شونه ای به معنی ندونستن بالا انداخت و همون طور که چادرمو مرتب می کردم به سمت در رفتم.

باز کردن در همانا و دیدنِ چهره ی مهربونِ این روزهایِ همراهم،همانا‌!

از دیدنش،لبخند دوستانه ای روی لبم نشست و گفتم:

_سلام آقا علی...

لبخندِ همیشگیش،صورتِ مهربونشو پوشوند:

_سلام از ماست خانم...خوبین؟

_ممنون...بفرمایید داخل....

از جلوی در کنار رفتم که گفت:

_چند لحظه...

به دنباله ی این حرفش،به سمت پژو پارسش رفت و صندوق عقبو باز کرد.

وقتی با جعبه ی چوبیِ حاوی گلای بنفشه و زنبق جلوم ایستاد،با تعجب نگاهش کردم!

لبخندش ور رنگتر شد و گفت:

_دستوره خانم وکیله...گفتم منم یه سهمی توی شادیِ برگشتنِ مادرِ مهربونِ همکارم داشته باشم!

پا توی حیاط گذاشت و بعد از سلام و احوالپرسی با نگین،سمت باغچه ی کوچیکمون که درختِ توتِ بدون میوه داخلش خودنمایی می کرد رفت.

نمی دونم چند دقیقه بود که جلوی در نیمه باز ایستاده بودم و نگاهش می کردم که با بیلچه ی کوچیکی دور تا دور باغچه رو می کند و توش گلارو جا می داد.

وقتی به خودم اومدم که نگین با شلنگ آبی که اون لحظه حکمِ شوکر رو برای من داشت،سرتاپامو خیس کرد!

با جیغ جیغ گفتم:

_بمیری دختره ی مسخره‌...

موهای جلومو که بلند تر بودنو روی پیشونیم خیی چسبیده بودن،با دستام کنار زدم که قهقهه ی نگین هوا رفت.

به دستام که نگاه کردم و رنگ فیروزه ای روشونو دیدم،از تصور صورتم توی اون وضع شوکه به سمت خونه دویدم که پشت سرم صدای خنده ی بلند مرد مهربونو شنیدم.

دست و صورتمو توی حموم شستم و هر چی فحش بود نثار نگین بی عقل کردم.

لباسامو با تونیک ِ سبز لجنی ساده و شلوار مشکی و روسری مشکی رنگی که خطای سبز و سفید داشت،عوض کردم.


romangram.com | @romangram_com