#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_67
_خیلی وقته سیاوشو کافه شو،فراموش کردم.
"یازده روز بعد"
با اخم به نگین و وسایلی که توی حیاط گذاشته بود نگاه کردم.
ابرویی بالا انداخت و با لحن قلدری گفت:
_ببین آبجی...واس ما ابرو،چی؟گره نکن...ما خودمون ته نه خشمیم...
لبخند کمرنگی زدم،اشاره ای به سطل رنگ کردم و گفتم:
_آخه تو این موقعیت؟
_موقعیت از این بهتر که خالم به امید خدا داره خوب می شه؟
مأیوسانه گفتم:
_اونا که هنوز به اهدای عضو راضی نشدن...
فرچه ی رنگ کوچیکی که تو دستش بود و به سمتم انداخت که توی هوا گرفتمش:
_چته وحشی؟
_کوفت...هی نفوس بد می زنه...من که دلم روشنه راضی می شن...
_الان من چیکار کنم با تو؟
_هیچی مثله یه دختر خوب،آستیناتو بزن بالا و بیا کمک من...نیلوفر که بیمارستانه،می مونه یه دونه تو!
همون طور که غر غر می کردم،آستینای بلوزِ مدل مردونه ی چهارخونمو بالا زدم،روسری کوچیکِ صورتیمو، دور ِموهایِ کوتاهِ مدل پسرونم بستم و رفتم سمت سطل رنگ.
بازش که کردم از دیدنِ آبی فیروزه ایش،لبخندی روی لبم جا خوش کرد.
چند دقیقه بعد،وقتی فرچه به دست،وسط حوض نشسته بودم و دور تا دورشو رنگ می کردم،خاطره ی روزایِ هنرستان و زنگای نقاشی توی دلم تازه شد.
با صدای زنگ در حیاط،دستای رنگیمو به هم مالیدم،چادر رنگی مامانو که رویِ طناب رخت بود سرم کردم و روبه نگین که شلنگ آب دستش بود و حیاطو میشست گفتم:
_دایی قرار بود بیاد؟
romangram.com | @romangram_com