#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_66
با احساسِ گردن دردِ وحشتناکی چشمامو باز کردم.
سرمو بلند کردم و به کیف یه طرفه ی مشکیم که از بعد نماز صبح توی همین نمازخونه ی نسبتا کوچیک بیمارستان،بالشم شده بود لعنتی فرستادم.
همون طور که از گردن درد قیافم جمع شده بود،بلند شدم و مانتومو که چروک شده بود،مرتب کردم و کیفِ لعنتی رو برداشتم و بیرون اومدم.
کفشامو طبق عادت،بدونِ باز کردنِ بنداش پوشیدم و به سمت بخشی که مامان بستری بود راه افتادم.
از کنار ایستگاه پرستاری که رد شدم،پرستارِ سفیدپوشِ پشت میز صدام زد:
_خانم؟تشریف بیارید اینجا چند لحظه...
با ذوق به سمتش رفتم و توی دلم دعا می کردم قلب اهدایی برای مامان پیدا شده باشه.
روبروش که رسیدم،با جمله ای که گفت و پلاستیکِ شیر کاکائو و کیکی که دستم داد،همه ی ذوقم کور شد!
_اینو یه آقایی آوردن گفتن بدم به شما...
پلاستیکو ازش گرفتم،خواستم بپرسم کی آورده که یادم اومد الان جز من و نگین و نیل و مهندس رادفر کسی نمی دونه حال مامان بد شده و بیمارستانه.
تشکر زیر لبی از پرستار که مشغول کارش شده بود کردم و سمت دری که نوشته ی"CCU" روش،حالمو خراب می کرد رفتم.
دیدمش،
از پشت شیشه،زیر کلی دستگاه!
چشمای قشنگش بسته بودن و رنگ و روی پریدش قلبمو تیکه تیکه می کرد.
کاش مثله کلیه،دوتا قلب داشتیم!اونوقت با سخاوتِ تمام اونو به زنی می دادم که جوونیشو حرومِ منکرد!
منی که شاید هیچ وقت فرزند خلفی نبودم!
سرِ انتخاب رشتم و مخالفتش روی هنرستان رفتنم کلی حرص خورد.بعد از اون نوبت به تحمل رفتارای مزخرف نوجوونیم رسید!بعدشم روزای پرشور دانشگاه و کله ی پر باد من و زنی همیشه نگران!
این یه سال اخیرم که با رفتن بابا،گندای پشت سرهم فرید و غصه ی هممون کارش به اینجا رسید.
احساس کردم هوا برای نفس کشیدن کم آوردم،روی صندلی آبیِ بدرنگ ِ بخش نشستم و پلاستیکو کنارم انداختم.
شیرکاکائو بهم چشمکمی زد و من خوشحال با خودم گفتم:
romangram.com | @romangram_com