#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_65

اما من مدلِ باحالشو دوست داشتم!

از خونه بیرون زدم و سوار پژو پارس نقره ای رنگم شدم و بازم حرف ارسلان یادم اومد که معتقد بود اینکه یه ماشین بهتر نمی خرم بیشعوریمو می رسونه!

لبخندی زدم و به سمت بیمارستان رفتم،جایی که دلم زودتر رفته بود!





***





پلاستیکی خرید رو که شامل دوتا شیرکاکائو و چندتا کیک و بسکوییت بود رو تو دستم جابه جا کردم و به سمت سالنی که فکر می کردم اونجاست رفتم که با دیدنِ صندلیای خالی،به سمت پذیرش اون قسمت رفتم.

صدامو صاف کردم و گفتم:

_ببخشید خانم پرستار،خانمی که همراه مادرشون بودن کجان؟

پرستار که خانم حدودا سی و هفت هشت ساله ای بود،سرشو از توی مانیتور روبروش بلند کرد و رو به من گفت:

_همون دختر خانمی که قدشون کوتاه بود؟

از یادآوری ریزه پیزه بودنش،لبخند محوی زدم:

_بله‌...

با دستش انتهای سالن رو نشون داد و گفت:

_به گمونم رفتن نمازخونه...اونجاست...

ممنونی گفتم و به سمت جایی که اشاره کرده بود رفتم.

وسطای سالن،پشیمون شدم!نمی دونم چرا ولی حس کردم با نزدیکیای بی موردم ممکنه معذب بشه!حس کردم شاید توی رودربایستی باهام همکلام بشه!

همین تصورات احمقانه باعث شدن عقب گرد کنم و پلاستیکو به همون پرستار بدم تا وقتی اومد بهش بده‌.

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم،تو دلم(احمقِ بزدلی) به خودم گفتم و از بیمارستان بیرون اومدم!

(یلدا)


romangram.com | @romangram_com