#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_64
من همه محوِ تماشایِ نگاهت)!
براش با شماره ای که فقط خونواده و دوستای نزدیکم داشتن و مطمئن بودم اون ندارتش پیام رو ارسال کردم.
تیکِ تحویل که خورده شد،لبخندِ از ته دلی زدم و زمزمه کردم:
(چَشم سیاهِ من)
با حفظِ همون لبخند،خودمو روی کاناپه انداختم و با لباسای بیرون دراز کشیدم.
یه دستم روی شکمم بود و با دست دیگم موبایلو گرفته بودم و منتظر بودم ببینم جواب می ده یا نه.چشمام می سوخت و شدیدا خوابم می یومد!ده دقیقه گذشت و خبری نشد!با خودم گفتم تا سه می شمارم،اگه جواب نداد می خوابم!
با همین تصور زیر لب گفتم:
_یک...دو...
تازه فهمیدم چقدر صدای زنگ پیام موبایلمو دوست دارم!
نوشته بود:
_شما؟
دستام تند تند روی کیبرد چرخید:
_یه دوست!حالت خوبه؟
به سی ثانیه نکشید که جواب داد:
_وقت خوبی رو واسه سرکار گذاشتن انتخاب نکردی!از اون شباییه که زدم به سیم آخر...تضمینی نمی دم فردا صبح شمارتو برای پیگیری ندم...انتخاب با خودته دوست عزیز!
خندم گرفته بود و لحنِ حرصیشو کاملا حس می کردم.دلم نیومد بیشتر از این اذیتش کنم:
_فقط خواستم بگم هر وقت چیزی سرِ دلت مونده بود،می تونی به من بگی!فکر کن یه مددکار اجتماعیم!
ارسالش کردم،وقتی دیگه جوابی نداد،موبایلو کنار گذاشتم و با ذهنی پر از"او" خوابیدم.
صبح بانوری که از پنجره ی بازِ پذیرایی به چشمم خورد بیدار شدم.
بعد از خوردن چای و یه کم بسکوییت رفتم تا آماده بشم.
با یادآوری ایام فاطمیه ، پیراهن مردونه ی مشکی که ساده بود و حالت اسپرت داشت،با شلوار کتان مشکی پوشیدم.موهامو مثله همیشه شونه زدم و بعدم جلوشونو که بلندتر بود رو با دست بهم ریختم!
ارسلان می گفت این کارم یه خوددرگیریه!
romangram.com | @romangram_com