#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_63

رفتم سمت در خونه و دقیقه ی آخر برگشتم و نگاهی به هر دوشون انداختم:

_ امیدتون نا امید نشه تا وقتی خدا تو تک به تک ثانیه ها کنارتونه!

در خونه رو باز کردم و بیرون اومدم.





***





بی هدف توی خیابونا دور می زدم و خیالِ خونه رفتن نداشتم!

حس و حالِ عجیبی داشتم.از یه طرف خوشحال بودم بابت کنارِ هم بودنِ فرهاد و فرشته و از طرفی کلمه ی سرطان،زهر می کرد شیرینی حالم رو.

از یه طرف دیگه ذهنم حوالیِ سال ها پیش سِیر می کرد و پدری که رفت!

و احمقانه امشب دلم برای نوازشای دستای زنی که اسم مادر رو صرفا یدک می کشید تنگ شده بود!

میدونستم حماقته محضه،دلتنگی برای مادری که چهارماه بعد از جدایی از پدرم،مجددا ازدواج کرد و بچه ی همسرش رو به من و فرشته ترجیح داد!

مادری که با کمی تندخویی از سمت پدرم راضی به طلاق شد و هیچ وقت پِیِ دلایل پدرم رو نگرفت!

حتی بعد از مرگِ پدرم برنگشت تا حداقل فرشته رو بزرگ کنه و از آب و گِل در بیاره!

بارها رفتم و ازش خواهش کردم تا بیاد و لااقل برای دخترِ سیزده ساله اش مادری کنه و من به درک!ولی اون هربار با بی رحمی می گفت همسر و زندگی تازه اش اونقدری براش مهم هستن که دنبال ثمره ی ازدواج ناموفق قبلش نیاد!

و همه ی این فکرای جورواجور به کنار و عکسِ چشمایِ مشکیِ خیسی به کناری!

می خواستم برم سمت بیمارستانی که مادر یلدا بستری بود ولی با نگاهی به ساعت که دوازده رو نشون می داد و یادآوری این که منو راه نمی دن،به سمت خونه رفتم.

در رو که باز کردم،هوای گرفته ی خونه حالمو بد کرد.رفتم کنار پنجره ی بزرگی که توی پذیرایی بود و بازش کردم.

نفس عمیقی کشیدم و نمی دونم چی شد که موبایلمو از جیب شلوارم دراوردم و رفتم قسمت پیامک ها.

روی اسمش ضربه ای زدم و قسمتی از شعرِ کوچه از فریدون مشیری رو نوشتم:

( تو همه رازِ جهان ریخته در چشمِ سیاهت


romangram.com | @romangram_com