#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_62

فرشته بال بال می زد!

فرهاد که بلند شد،یقه شو گرفتم و زدمش به دیوار!صدای هیع گفتنِ فرشته رو شنیدم که گفت:

_داداش چیکار می کنی؟

بی توجه بهش،فرهاد و چسبوندم به دیوار و زل زدم به چشمای سرخش.دستمو از یقش جدا کرد و گفت:

_چیکار می کنی؟

اشاره ای به لباسای نامرتبش وته ریش روی صورتش کردم:

_اینه زندگیت؟

فرشته رو با دست نشونش دادم:

_اینه اون دختری که گفتی خوشبختش می کنی؟

مات فرشته رو نگاه می کرد!

_یادمه گفتی نمی ذاری آب تو دلش تکون بخوره!

نگاهشو از فرشته گرفت،آروم لب زد:

_دیگه نمی خوامش...

هق هقِ ریزِ فرشته روی اعصابم بود،رفتم جلو و یدونه محکم خوابوندم توی صورتش،سرش به سمت راستش کج شد و هق هق فرشته بلندتر شد. انگشت اشارمو تهدید وار جلوش تکون داد:

_کافیه یه بار دیگه اون جمله از دهنت دربیاد!اینو هم زدم‌که بفهمی سرطان ته دنیا نیست!

بهت زده نگاهشو بین من و فرشته چرخوند.

خودمو‌ عقب کشیدم و روبه فرهادِ روبروم که خستگی و درد از چهره اش می بارید گفتم:

_قبول کن فرهاد...عشق ِ واقعی همین جاست که مشخص می شه!تو خواستی فرشته رو‌ با روندن از خودت،با چندتا چک‌و کبودی خوشبخت کنی؟فرشته کنار تو باشه و با دردت درد بکشه خیلی بهتره تا دور از تو بمونه!

با صدای لرزونی جوابمو داد:

_من دارم می میرم علی!می فهمی اینو؟

لبخند تلخی زدم:

_عاشق اگه از عشقش دور باشه،هر لحظه می میره!


romangram.com | @romangram_com