#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_61

_داخل خونه که شدم دودِ سیگارش مثله مِه دورشو گرفته بود!

پوزخندی زدم و گفتم:

_هه...نکنه معتادم شده؟

با غمِ آشکاری ادامه داد:

_گفت دیگه دوستم نداره...گفت نمی خوادم!

کلافه دستمو روی پیشونیم کشیدم و سکوت کردم تا خودشو خالی کنه.

_وقتی بیرونم کرد از خونه،روی جاکفشیِ توی راهرو،یه برگه ی آزمایش دیدم...

با تعجب به فرشته که اشکاش صورتشو خیس کرده بود نگاه کردم و منتظر ادامه ی حرفاش شدم.

_برگه ی آزمایشو بردم پیش یه دکتر...

هق هقش شدت گرفت و با دستاش جلوی صورتشو گرفت:

_گفت....گفت سرطان خونه...گفت فرهاد سرطان خون داره...

دنیا دور سرم می چرخید.حرفِ بابا قبل از روزی که عمل بشه توی گوشم زنگ خورد:"تقصیر من بود...با بدرفتاریام می خواستم کاری کنم مادرتون ازم بِبُره و بره...نمی خواستم عمرشو بزاره پایِ منی که نفسام به شماره افتاده بود!"

هنگِ هنگ بودم.فرهاد دقیقا کاری رو کرد که سیزده سال پیش بابا کرد!عاشقِ واقعی این مدلیه؟

فرشته رو بغل کردمو گذاشتم تا می تونه گریه کنه و خودشو خالی کنه.آروم که گرفت رو بهش گفتم:

_پاشو آماده شو...

گنگ نگاهم کرد،اشکاشو پاک کردم و لبخندی بهش زدم:

_نمی خوای بری پیشش؟

لبخند تلخی زد،چند دقیقه بعد حاضر و آماده با ساک‌ توی دستش روبروم ایستاده بود.

درو با کلیدش باز کرد و رفت داخل.منم پشت سرش داخل شدم.خونه تاریک تاریک بود.

فرشته که کلیدِ برقو زد و خونه روشن شد،چشمم خورد به فرهاد که وسطِ یه خروار عکس از عکسای نامزدی و عقد و عروسیشون و بعد از اون،تکیه زده به مبلا خوابیده بود.زیرسیگاری کنارش پر از ته سیگار بود.

رفتم کنارش و با پا زدم به پاش.

_فرهاد...پاشو...با توام...


romangram.com | @romangram_com