#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_60
_راستی شما امشب چرا بیمارستان بودین؟
شونه هامو با بی قیدی بالا انداختم و معمولی و ریلکس گفتم:
_تو فکر کن اومده بودم از سلامت عقلم مطلع بشم!
با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و دوباره اومد که درو ببنده که باز برگشت و شرمزده گفت:
_چیزه...می شه...یعنی چطور بگم...می دونید...درسته تازه استخدام شدم...می شه چند روز...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_ارسلان می تونه چند روز به جای منشیِ مدیر عامل بمونه!
با تعجبِ آشکاری گفت:
_چرا؟
_چی چرا؟
_چرا واسه کسی که سر جمع ده روز نمی شه میشناسیدش همچین کاری می کنید؟
تا روی زبونم اومد که بگم من انگار سالهاست می شناسمت!ولی گفتم:
_بزارش به جبرانِ کاری که صبح کردم! الانم برو و اگه به چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن شماره ی رئیستو که داری؟هوم؟
آروم سرشو تکون داد و خداحافظ زیر لبی گفت و درو بست.داخل محوطه ی بیمارستان که شد،راه افتادم سمت خونه.
در آپارتمانِ صدوبیست متریمو که باز کردم،طبق معمولِ این چند وقته با فرشته ی ماتم گرفته روی کاناپه ی خاکستری رنگِ جلوی تلویزیون مواجه شدم.
دلم از دیدنِ گودی زیر چشماش و موهای پریشونش گرفت.
آروم رفتم و کنارش نشستم،برگشت و با چشمای قهوه ایه بی فروغش زل زد بهم.موهایِ بلوطی رنگش دورش ریخته بود و پوستِ سبزه اش به سفیدی می زد.کبودیِ محوِ روی بازوشو که دیدم دوباره آتیش گرفتم.دلم می خواست گردن فرهاد و بشکنم!
با صدای گرفته اش به خودم اومدم:
_امروز رفتم پیشش...
عصبانی شدم و گفتم:
_غلط کردی!می خواستی باز کتک بخوری ازش؟
بی توجه به من و حرفام گفت:
romangram.com | @romangram_com