#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_59
_بله...
_ خدا صبرتون بده ... خیلی خیلی پر حرفن...
نگاهش که کردم،دیدم لبخند محوی روی لبشه.
_اونم از دست شما حسابی عصبانیه!
_اگه زیر گیوتینم منو بزارن حاضر نیستم با دختری مثله ایشون ازدواج کنم!البته ببخشید که اینو می گما!
با تعجب نگاهش بین صورتم و حلقه ی توی دستم در گردش بود!با لحن شگفت زده ای گفت:
_مگه...مگه شما ازدواج نکردین؟
خندیدم:
_نه هنوز خل نشدم...
اشاره ای به حلقم کرد:
_پس این...
با خنده گفتم:
_می خوام بقیه فکر کنن متاهلم!مثله دخترا که توی دانشگاه حلقه دستشون می کنن!
وقتی دیدم همچنان با تعجب نگام می کنه و یه (فکر کرده باحاله) توی چشماش موج می زنه با حال گرفته ای گفتم:
_یادگار پدرمه...
_ببخشید نمی خواستم ناراحتتون کنم...
دلم واسه پشیمونیِ توی صداش ضعف رفت:
_مهم نیست...بیخیال...
دیگه تا خود بیمارستان حرفی بینمون زده نشد.نگه که داشتم به سمتم چرخید و گفت:
_ممنون بابت همه چیز...
لبخند زدم و چیزی نگفتم.
پیاده شد و هنوز درو نبسته بود که سرشو خم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com