#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_58
اشکاشو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:
_نیلوفرم هست...
از جام بلند شدم و شلوارمو تکوندم و گفتم:
_پس بلند شو برو بیارش...من می برمتون خونه شب نمی ذارن بیشتر از یه نفر اینجا بمونه...
سرشو تکون داد و گفت:
_نه زنگ می زنم کسی بیاد دنبالش...
__لابد خانم وکیلِ ناجیِ عشق؟
کلافه دستی توی موهام کشیدم و گفتم:
_ببین می شه مثله صبح..خواهشا برو خواهرتو بیار...من می رسونمتون پیش همون خانم ِ ناجی...تو رو هم بر می گردونم اینجا،هوم؟
سرشو تکون داد و آروم رفت سمت بیمارستان،خسته تر از اونی بود که مخالفت بکنه.
ماشین و آوردم جلوی ورودی بیمارستان و منتظرشون موندم.
با خودم فکر کردم،اولین باری که برای یه دختر به غیر از فرشته نگران شدمو این جور هول و ولا به جونم افتاد کِی بود؟
وقتی بیست سالم بود و دوسالی از رفتن بابا می گذشت،فکر می کردم عاشق دختر همسایمونم!
البته عشق که نبود،یه جور دوست داشتن!یادمه یه بار نذری آش رشته داشتن و یه سینی گرد و بزرگم دستش بود که روش پر از کاسه های چینی گل قرمز آش بود.تازه از دانشگاه برگشته بودم،از ته کوچه دیدم که سینی رو توی دستش گرفته و به سختی نگهش داشته.ترس از اینکه سینی از دستش بیفته و یه وقت دستش بسوزه،باعث شد از سرجام که اول کوچه بود،تا کنارش که وسطای کوچه بود بدوام و سینی رو ازش بگیرم.یادمه اون روز کل محل و نذری آش دادم!اما خب شبی که فهمیدم با پسر داییش نامزد شده و عاشقشه،همون وقتی که دنیا روی سرم خراب شد دور عاشقی رو از ترسِ از دست دادن،خط کشیدم.بعد از اون نگران نشدم،واسه هیچکس ندوییدم و قلبم نریخت.تا امروز!
با صدای دستی که به شیشه خورد،به خودم اومدم و درو باز کردم.نیلوفر و یلدا که عقب جا گرفتن،ماشینو به حرکت دراوردم و به سمت آدرسی که یلدا گفت حرکت کردم.
***
روی صندلی کمک راننده نشست و پوفی کشید و گفت:
_شرمنده...طول کشید تا خاله و دخترخالمو راضی کردم نیان بیمارستان و فعلا به کسی حرفی نزنن...
ماشینو روشن کردم و گفتم:
_خانم وکیل دخترخالتونن؟
romangram.com | @romangram_com