#یک_دقیقه_یلدایم_باش_پارت_57



افتاده از نفس

هم سنگر علی

یک آیه شد جدا

از کوثر علی

ای وای مادرم

ای وای مادرم

نفسی لَکِ الفدا

بی بیِ بی حَرَم





بی بی ِ بی حرم_حامد زمانی و عبدالرضا هلالی

(علی)





گریه هاش حالمو بد می کرد.یاد حال خودم و فرشته افتادم وقتی که بابا روی تخت اتاق عمل تموم کرد؛

وقتی دکترا گفتن تومورش بدخیم بوده،وقتی که بابام رفته بود و مادرمو در عینِ بودن،نداشتم.

برام مهم نبود که با سرعت نور خودمو به بیمارستان رسوندم و چندبار نزدیک بود تصادف کنم،فقط برام مهم بود الان،توی همین لحظه هایی که هیچکس پیشش نیست،کنارش باشم.

اونقدری دنیادیده بودم که با سی سال سن بفهمم همه ی این دل نگرونیا بخاطرِ دخترِ سجادِ نادری بودن نیست!

هق هقِ گریه هاش که کم شد،رو بهش گفتم:

_خودت تنهایی یا خواهرتم هست؟

خودم توی این مفرد بودنِ از صبح تا الان مونده بودم!


romangram.com | @romangram_com