#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_96
-چی چیو وقت ندارم؟!من برای اون قاب پول داده بودم! پولمم از سرراه نیاورده بودم. شما خودت که وضعیت منو می دونی!
رهی نفس عمیقی کشید. زیادی خودشو کنترل کرده بود! گفت:
-خب چه قدر می خوای؟
گلسا بالا رو نگاه کرد و زیرلب گفت:
-اومـــم...چهل و شیش تومن.
رهی اخم کرد و گفت:
-نرخ و نبر بالا. قیمت قاب از این کمتره.
-من همین قدر دادم!
دستشو دراز کرد و منتظر به رهی نگاه کرد. رهی پوفی کرد و دستش توی جیبش کرد. بیا. بازم داشت پولاشو از دست می داد. فقط کافی بود درباره ی لیلی هم تیرش به سنگ بخوره...دیگه نور علی نور می شد. می تونست روی شغل گدایی به عنوان شغل دوم حساب کنه.
×××
رها توی دفتر تلفن اش دنبال شماره ی گلسا می گشت. اصلا وقتی بهش فکر می کرد لبخند روی لبش میومد. تا خواست شماره شو بگیره کسی به در اتاقش زد. یکی از کارمندا بود. گفت:
-ببخشید خانوم رهنما...آقای موحد باهاتون کار داشتن.
آبتین؟ باهاش چی کار داشت؟ بلند شد و گفت:
-باشه مرسی.
کیفش رو هم برداشت تا از اونجا بره مزون. از اتاق رهی اومد بیرون. امروز که رهی هنوز نرسیده بود رفته بود توی اتاقش نشسته بود تا بیاد. ولی ظاهرا نمی خواست بیاد. البته...تازه ساعت هفت بود. رهی معمولا هفت و ربع-نیم می رسید. در اتاق آبتین باز بود. رها صدای ساسان رو شنید:
-آبتین...چرا چندوقته منو سرکار نمی ذاری؟
آبتین خندید و گفت:
-خوشت میادها!
-اصلا عوض شدی. راستی آبتین...قضیه ی این پگاه چی بود؟ اون شب می گفتی پگاه؟
آبتین خنده اشو قطع کرد و گفت:
-برو بابا ما هم یه چیزی گفتیم تو توی هوا قاپیدی.
romangram.com | @romangram_com