#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_97
رها دستاشو توی هم قفل کرد. چیزای جدید می شنید...پگاه؟ این دیگه کی بود؟ صدای قدم های آبتین اومد که به ساسان هم می گفت:
-پاشو برو دیگه کار دارم...
رها به در زد و گفت:
-آبتین...باهام کار داشتی؟
آبتین نگاهی به رها کرد و با لبخند گفت:
-آره آره. بیا...ساسان برو بیرون دیگه همین جا سفره شدی.
رها روی مبل نشست و ساسان رفت. آبتین داشت حرف می زد...ولی رها گوش نمی داد. پگاه پگاه پگاه...پگاه کی بود؟!
کلا یادش رفت که می خواست به گلسا زنگ بزنه. رفت مزون و بعدشم رفت خونه. نگاهی به دفترش کرد. هنوز برای گلسا هیچ طرحی نداشت. الان که ذهنش درگیر بود. بعدا یه کاریش می کرد. صدای زنگ اومد. بلند شد و به آیفون نگاه کرد. رهی بود. درو براش باز کرد. در خونه رو هم باز کرد و دوباره نشست روی مبل بادی اش.
رهی اومد تو و گفت:
-چه استقبال گرمی...علیک سلام.
رها لبخندی زد و گفت:
-سلام داداشم. خوش اومدی. یه خبر از ما نگیری!
بعد از اینکه یه ذره حرف زدن رها به خودش جرئت داد و با لحن بی تفاوتی پرسید:
-رهی...تو...می دونی قضیه ی پگاه چیه؟ یعنی امروز آبتین...داشت می گفت. شنیدم.
رهی با احتیاط به رها نگاه کرد و زیرلب گفت:
-پگاه؟ آهان...پگاه. آره قضیه اش خیلی قدیمیه. مال خیلی وقت پیشه.
رها زانوهاشو بغل کرد و گفت:
-خب...چیه؟
-چیز خاصی نیست.
-رهی بگو! اِ...
-فکر کنم دو یا سه سال پیش. دقیق یادم نیست کی بود. آبتین می خواست بره خواستگاری یه دختری به اسم پگاه. ولی مامانش اینا موافق نبودن. اون موقع خونواده اش ایران بودن. بعد از کلی جار و جنجال که هیچ وقت هم به من نگفت به خاطر چی بود باهم نامزد کردن.
رها بی اختیار بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com