#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_42
-می گم...اینجا خونه ی لیلی رهنماست دیگه؟
-بله.
پس لیلی خانوم رو می شناخت. ولی لیلی خانوم...فامیلی نداشت! خودشم همش ناله می کرد که کسی بهم سر نمی زنه. فقط سه تا دوست داشت که همسن خودش بودن و گه گاهی می رفت خونه شون. علی یهو یاد وظیفه اش افتاد و اخم محکمی کرد و دوباره خبردار ایستاد. داشت اطلاعات می داد؟! گفت:
-شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
-پسر برادرزاده شم.
اوه. چه قدرم که نزدیک بود! تشکری کرد و دنده عقب گرفت رفت. علی دور شدن اش رو تماشا کرد. تصمیم گرفت بعد از اینکه سربازی شو رفت و برگشت مثل اون تیپ بزنه. خیلی «های کلاس» بود. چند ساعت بعد گلسا اومد. یه بوم سفید توی دستش بود. چهره اش خیلی خسته بود. آقا مصطفی از اتاقک نگهبانی بیرون اومد و گفت:
-خسته نباشین خانوم معین.
-ممنون.
علی به بوم نگاه کرد. گفت:
-گروهبان مگسی؟ بوم برای چیه؟
-سرجوخه صورت پیتزایی فکر می کردم از اینا زرنگ تر باشی! خب مسلما می خوام روش نقاشی بکشم دیگه!
علی خندید. مکثی کرد و گفت:
-لیلی خانوم کی برمی گرده؟
-احتمالا پس فردا نه،پسون فردا!
-آهان...آخه...یه آقایی اومده بود سراغشو می گرفت.
گلسا نچ بلند ی کرد. خر گلسا از کرگی دم که نداشت هیچ،از ناحیه گردن و دندون و چشم و گوش و...سایر اعضای بدن هم فلج بود! آخه چرا تا وقتی یه فکر بکر به سرش زده بود این یارو پیداش شده بود؟ گلسا شرط می بست که یه نقشه هایی توی سر اونم هست. از چشماش داد می زد.
گلسا یهو گفت:
-بی تربیت فامیل نشناس.
علی با تعجب گفت:
-چی؟
-با تو نبودم. خیله خب. شب به خیر.
romangram.com | @romangram_com