#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_41
-ببخشید مزاحمت شدم. آخه...رهی نیست. مجبور شدم وقتتو بگیرم. ببخشید.
آبتین هم بلند شد و گفت:
-نه بابا...این چه حرفیه. هروقت خواستی بیا. و درو برای رها باز کرد. رها لبخندی زد و گفت:
-خوشحال شدم دیدمت. خدافظ.
-خدافظ.
آبتین به در تکیه داد. خوشحال شدم دیدمت. خوشحال شدم دیدمت.
خوشحال شد؟ واقعا؟ یهو یکی زد پس کله اش...
-آی ساسان! چته؟
-اگر دیدی جوانی بر در اتاقش تکیه کرده...
آبتین اخمی کرد و ادامه داد:
-بدان قصد اخراج ساسان را دارد! برو تو ببینم دیوونه.
رهی هنوز توی فکر لیلی و دسته دسته پول هاش بود. آدرس خونه شو خوب یادش بود. یعنی تازه یادش افتاده بود! یه عمارت با سنگ های کرم-قهوه ای توی میرداماد. نزدیک خونه ی خودشون بود. جلوی در خونه سرعتش و کم کرد و عینکشو روی موهاش گذاشت. سرشو بالا گرفت و با دهن بازش به خونه نگاه کرد. به اتاق نگهبانی دم دروازه نگاه کرد.
یه پسر پونزده-شونزده ساله مثل لوله ی تفنگ سیخ ایستاده بود. انگار داشت از دژ نظامی مراقبت می کرد. رهی شیشه رو کشید پایین و آرنجشو به شیشه تکیه داد و گفت:
-سلام.
علی به چشمای رنگ قیر رهی نگاه کرد. خوشتیپ تر از اون بود که دزد به نظر برسه! در ضمن ماشینش هم خیلی گرون بود. عینک خلبانی اش هم خیلی های چـِلاس بود. نه نه...های کلاس! گلسا گفته بود های کلاس!
-سلــام!
-چطوری؟
دستشو دراز کرد و علی با تعجب بهش دست داد. بار اولی بود که یکی آدم حسابش می کرد و باهاش دست می داد! لابد این یارو آدم فهمیده ای بود! علی گفت:
-خیلی ممنون.
-نگهبان اینجایی؟
توضیح داد:
-بابام نگهبانه ولی توی اتاقشه.
romangram.com | @romangram_com