#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_40


گلسا دستشو به کمرش زد. رهی؟ این همونی نبود که بهش زنگ زد ولی جواب نداد؟ گلسا گفت:

-خب...پس رهی تویی؟ رهی اخمی کرد و گفت:

-خب؟

-خب به جمالت! خب من این همه دیروز زنگ زدم بهتون،تو و چند نفر دیگه. فقط موبایل شما روشن بود ولی جواب ندادی که ندادی. خدای نکرده لیلی خانوم فامیل شماست نه؟ الان تازه یادتون افتاده که عمه ی بزرگتونه؟

به چسب روی پیشونی اش اشاره کرد و گفت:

-ظاهرا هم که برای مشکل ایشون نیومدی برای مشکل خودت اومدی. رهی نفسی کشید و گفت:

-خب سخنرانی گیرا تون تموم شد؟

گلسا سرشو تکون داد. رهی گفت:

-خانوم محترم. لابد کار داشتم که جواب ندادم. وگرنه عمه لیلی مهم ترین فرد زندگی منه!

بعدم لبخندی زد و رفت. گلسا دستشو جلوی دهنش مشت کرد و زیرلب گفت:

-اِ اِ اِ...عجب فیلمیه. ضایع بود اتفاقی پیداش کرده ها...خدا از این فامیل ها نسیب گرگ بیابون نکنه. گلسا مطمئن بود دوباره برمی گرده. یه حسی بهش می گفت. کوله پشتی اش رو برداشت. قبل از اینکه بره با لیلی خداحافظی کرد ولی حرفی از رهی پیش نکشید. با یه ذهن درهم برهم از بیمارستان اومد بیرون.

×××

ساسان در اتاق آبتین رو زد. با دیدن رها گفت:

-اِ...ببخشید آبتین! نمی دونستم مهمون داری. رها سرشو تکون داد و آبتین و گفت:

-مشکلی نیست ساسان بیا تو.

-نه بعدا میام. خیلی مهم نبود.

و لبخندی هم از روی احترام به رها زد و رفت. رها سخت به کاتالوگ توی دستی نگاه می کرد و شدیدا غرق مدل هایی بود که آبتین بهش نشون داده بود. رها یه طراح لباس بود. آبتین و رها هم یه شرکت چرم سازی داشتن پس بعضی وقتا سری به شرکت شون می زد و ازشون کمک می گرفت. آبتین به رها نگاه کرد. چشم هاش میشی بودن. دختر خوشگلی بود. آبتین یه لحظه از فکری که کرد تعجب کرد...

بار اولی که رها رو دیده بود ساسان بهش گفته بود دختر خوشگلیه. ولی آبتین بی تفاوت گفته بود که قیافش معمولیه. یعنی رها قیافش عوض شده بود؟ نه بابا... آبتین نگاهی به تقویم روی میزش انداخت. چیزی به اومدن آرمان نمونده بود. با صدای رها سرشو بالا گرفت:

-راستش فکر کنم برای تولیدی کت مردونه پاییزی چرم سیاه بهتر باشه...

-ولی الان فروردینه! رها لبخندی زد و گفت:

-دوراندیش تر از این حرفا بودی! آبتین خنده ای کرد و روشو کرد اون طرف. رها بلند شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com