#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_43
چراغ انباری شو روشن کرد و روی صندلی پایه بلندش نشست. نگاهی به اتاق خلوتش انداخت. یه چیزی کم بود. دوباره از جا پرید و رفت ضبط قدیمی باباش رو آورد و نوار کاست قدیمی اش رو هم توش انداخت.
مال گروه آبا (ABBA) بود. یکی از اون گروه های موسیقی قدیمی زمان پدرش. صدای آهنگ توی اتاق پیچید و گلسا با رضایت روی صندلی اش جلوی بوم نشست. قلم موش رو توی پالت زد و شروع کرد. وقتی نقاشی می کشید انگار از کل دنیا فارغ می شد...همه چی از خاطرش می رفت...و می شد عین گذشته ها.
وقتی همه چی بر وفق مراد بود. یه خونواده ی خوب با وضع مالی خوب داشت...تنها نبود و کلی آدم دور و برش بودن...روزای قدیمی.
×××
رهی درحالی که از پله های بیمارستان بالا می رفت شدیدا غرق توی افکارش بود. کار کثیفی می کرد؟ خب نه...بالاخره به پول نیاز داشت. فوق فوق اش هم مگه چه قدر می تونست کار کنه که تا پنج ماه دیگه بتونه هم پول امرار معاش دربیاره و هم پس انداز؟
توی بیمارستان دکترِ لیلی رو پیدا کرد.
-ببخشید دکتر...سلام!
-سلام.
-من از آشنایان خانوم رهنمام...
-همون خانومی که یه سکته رو رد کرده؟
رهی قیافه ی متاثری به خودش گرفت و گفت:
-بله...راستش...می خواستم بدونم که چه قدر دیگه زنده می مونه؟
-اگه بخوام راستشو بگم...
-بله بگین.
-حداقل پنج و حداکثر شیش ماه.
رهی سرشو انداخت پایین. این تقریبا همون مدت زمانی بود که احتیاج داشت.
تشکر کرد و پرسید:
-می تونم ببینمش؟
-البته.مشکلی نداره.
رهی سمت اتاق سی و شیش رفت. یعنی عمه لیلی می شناختش؟ تقه ای به در زد و رفت تو.
لیلی روی تخت نشسته بود و یه گوشی دستش بود...رهی با دیدن گوشی نزدیک بود شاخ دربیاره! نوت 3؟ دست یه پیرزن نود ساله؟ لیلی گفت:
-بله جانم؟ رهی به عمه لیلی نگاه کرد. لبخند معصومانه ای زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com