#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_367
صندلی کنار پگاه رو بیرون کشید و نشست. گفت:
-فکر نمی کردم بیای...
-آبتین کجاست؟
-اون دوستت نداره الکی سنگ خودتو به سینه نزن پگاه.
پگاه با کلافگی بلند داد زد:
-وای آرمان ظاهرا باز دوباره روان پریشی هات عود کرده ها! داره زر می زنی!
آرمان اخم غلیظی کرد...روی این موضوع فوق العاده حساس بود...بلند گفت:
-من کاملا خوبـم!
پگاه که ترسیده بود آهسته گفت:
-باشه...باشه...آره تو خوبی.
×××
گلسا دوتا دستاشو روی گوشاش گذاشت و رو به رهی بلند داد زد:
-سرم داره توی این شلوغی می پوکـه!
رهی هم در جوابش بلند داد زد:
-می خوای ببرمت بیرون؟
گلسا سرشو تندتند تکون داد. رهی دستشو گرفت و بردش توی باغ. گلسا سرشو بالا گرفت و نفس راحتی کشید...گفت:
-خدا خیرت بده...پیر بشی...پسرم...
-مرسی مادر.
-می گم چه باغ قشنگیه...نـه؟ نمی دونستم باغش این قدر باحاله...
بادخنک پاییزی میومد...رهی به گلسا نگاه کرد و گفت:
-سرما نخوری؟
حس خوبی بود که رهی نگرانش بود...گلسا گفت:
romangram.com | @romangram_com