#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_366


-انتقامم و می گیرم...همش زیر سر توئه آبتین...

-آرمان تو به من نگفته بودی که پگاه و دعوت کردی! برای چی دعوتش کردی؟

آرمان خندید و گفت:

-چیه؟ حسودی می کنی خانوم؟

آره حسودی می کرد. ولی نه برای آرمان. برای آبتین. اه ... کاش این افکار مزخرف از ذهنش دور می شدن. لبش رو طبق عادت، برای تنبیه خودش گاز گرفت و سعی کرد عادی جلوه کنه ...

سرشو تکون داد و گفت:

-آره خب...ولی نمی خواستم اون توی نامزدی ام باشه.

-می دونستی الکی گفته بود که می خواد ازدواج کنه...؟

رها آب دهنشو قورت داد...یعنی ممکن بود بره سراغ آبتین؟ حالا که دیگه رها هم متاهل می شد...پس آبتین...رها گفت:

-پس یعنی...کاملا مجرده؟

آرمان می تونست ذهن رها رو بی هیچ کم و کاستی بخونه. فکر رها توی سر آرمان هم بود. آرمان گفت:

-کامل کامل!

و از رها فاصله گرفت. رها هم رفت پیش بقیه ی دوستاش...

آرمان دکمه ی بالای پیرهنشو باز کرد و کرواتشو یه ذره شل تر کرد...باید پگاه و پیدا می کرد. باید زهرشو برای اونم می ریخت. پیدا کردنش کار سختی نبود. فامیل ها و آشناهای آرمان کمتر بودن...چون اکثرا خارج بودن و خبر نداشتن. آرمان از پشت رفت سراغ پگاه و دستشو پشت صندلی اش گذاشت و خیلی غیرمنتظره گفت:

-علیک سلام...پگاه خانوم!

پگاه تکونی خورد و شوکه برگشت...گفت:

-سلام...آرمان.

-می بینم که جشن نامزدی من تشریف آوردین...کی فکرشو می کرد؟ سه سال پیش کی فکر این لحظه رو می کرد؟

پگاه پوزخندی زد و گفت:

-تـو!

-چرت و پرت نگو.


romangram.com | @romangram_com