#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_368


-نـه نمی خورم. بدن من کاملا مقاومه...دو سوم بدن منو گلبول های سفید به تنهایی تشکیل می دن.

خم شد و یه گل از بوته ی پایین پاش برداشت...اسم گله رو نمی دونست. با اینکه عاشق گل و گیاه بود ولی این یکی رو نمی شناخت. نگاهی بهش کرد و سمت رهی برگشت...

گل رو توی جیبش گذاشت و گفت:

-اینو کم داشتی.

و لبخند قشنگی بهش زد. رهی که از این حرکتش غافلگیر شده بود خندید و گفت:

-مرسی...

گلسا به ماه توی آسمون نگاه کرد...آخرین شبی که با رهی به ماه نگاه کرده بود هیچ احساسی نسبت به رهی نداشت...ولی از اون شب به بعد کم کم احساسشو نسبت به رهی شناخت...

-شازده کوچولو رو خوندی؟

رهی سرشو تکون داد و گفت:

-آره.

گلسا دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:

-یادته یه گل داشت...؟ خیلی دوستش داشت...؟ همیشه بهش آب می داد...مراقبش بود...ولی گله هیچی بهش نمی گفت. ازش تشکر هم نمی کرد. ولی آخرش که داشتن جدا می شدن...گله گفت که برو. چون نمی خواست شازده کوچولو اشک هاشو ببینه...

مکثی کرد و گفت:

-گل ها هم احساس دارن...

و به گلی که توی جیب رهی گذاشته بود نگاه کرد و گفت:

-این گل هم کلی احساس داره.

رهی سرشو پایین گرفت و گفت:

-بعضی وقتا با خودم فکر می کنم شاید برای همین که گفتی...مامانم گذاشتو رفت... که من اشکاشو نبینم و ناراحت تر نشم. که رها ناراحت نشه. ما ناراحتی شو نبینیم.

-اگه یه روز پیداش کنی بهش چی می گی؟

-هیچی بهش نمی گم...فقط اون قدر بغلش می کنم که کل این سال ها جبران شه. هیچ حرفی برای گفتن ندارم ... آغوش خودش یه دنیا حرف ناگفته ست، گلسا.

گلسا به رهی که به زمین چشم دوخته بود و دستاش توی جیبش بودن با محبت نگاه کرد...چه قدر دلش می خواست رهی رو بغل کنه و بهش بگه همه چی درست می شه.


romangram.com | @romangram_com