#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_347

-مامان! بسه دیگه چندبار می گی...

-پسرم...دکترت گفته که وقت ویزیتته.

-مامان من تازه به زور سه ماه می شه که اومدم...می رم پیش یکی از دکترای همین جا...

-پس پیش همون دکتر قبلی ات برو آرمان! به بقیه شون اعتمادی نیست...باشه عزیزم؟ من مطمئن باشم؟

آرمان هنوز حرفی از رها به مادر و پدرش نزده بود. از قضاوت شون می ترسید. ممکن بود آبتین همه چی و بهشون بگه و...شاید حق و به آبتین می دادن. با تردید گفت:

-مامان؟

-جونم؟

به هرحال فرزانه و سهیل به کارهای غیرمنتظره ی آرمان عادت داشتن. شاید فقط یه ذره متعجب می شدن. اما ... باید می گفت. اگر نمی گفت، خانواده ی رها اجازه ی هیچ کاری رو بهش نمی دادن. با یادآوری رهی سریعا عزمش راسخ شد که همه چیز رو مادرش بگه.

-مامان ...

-ای بابا ... چیه آرمان؟! چرا حرف نمی زنی مادر؟

-من ... من از یه نفر خوشم اومده ...

مادرش پشت خط سکوت کرده بود. آرمان آب دهنش رو قورت داد ... زیرلب و شمرده شمرده گفت:

-از وقتی اومدم باهم آشنا شدیم ... می دونی ... دختر خوبیه مامان ...

-آرمانم ... ؟

صدای مادرش می لرزید. حس کرد خودش هم بغضش گرفته. روی مبل نشست و بینی اش رو بالا کشید.

-مامان ... من ازش ... خواستگاری کردم!

بالاخره گفته بود. نفسی کشید و به مبل تکیه زد. مادرش با تعجبی غیرقابل وصف تکرار کرد:

-خوا ... خواستگاری؟؟؟

-از آشناهای آبتینه ... هفت ساله می شناسن همو! مامان، اونم بهم علاقه داره ... به خونواده اش گفته!

با صداقت گفت:

-به خدا وقتشه مامان. خسته شدم از بس کسی درکم نکرده. خسته شدم ... از بس به خاطر سابقه ام اذیتم کردن. بهم لقب دیوونه دادن. رها این طوری نیست مامان. بعد از پگاه من هیچ وقت اونی نشدم که بودم ... یادت میاد؟؟

مادرش با غم، و صدایی که حال و هوای گریه توش بارز بود، گفت:

romangram.com | @romangram_com