#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_346
مدتی بود که رها مطمئن شده بود که آبتین دوستش داره فقط غرورش نمی ذاره بیاد بگه. ولی...شایدم دوستش نداشت. جدیدا بازم این فکر توی سرش قوت گرفته بود.
×××
آبتین سیگارشو توی جاسیگاری فشار داد...سرفه کرد. لبخند محوی زد. اولین باری که سیگار کشیده بود پونزده سالش بود. چه قدر سرفه کرده بود و نفسش بند اومده بود!
هیچ کس از این پنهونی سیگار کشیدنش خبردار نشده بود. با خودش فکر کرده بود یه جور شیطنت دوره ی جوونیه دیگه ... و ولش کرده بود. تا همین هفته ی پیش. که توی سوپرمارکت چشمش به بسته ی سفید و قرمز افتاد و برش داشت. خیلی تغییر نکرده بود ...
همون بو. همون حس. همون سرفه. حس غریبی هم نبود.
حالش خوب نبود. اینو هرکسی از ده فرسخی هم می تونست تشخیص بده. آهسته کف دستش رو چندبار به پیشونی اش کوبید ... این یکی هم رفت ... رها هم رفت ...
-راسته...راسته که می گن بعضی از بزرگترها پست فطرت ترن...
تلفن اش رو برداشت. شماره ی آرمان رو گرفت. اشغال بود...بوق بوق بوق بوق...
ناخودآگاه احساس کرد که آرمان داره با رها حرف می زنه. رها پشت تلفن براش می خنده...خنده هاش دیگه مال آرمان شدن...آرمان بهش می گه عزیزم...از نامزدی آخر هفته شون حرف می زنن...بازم صدای آهنگ و بلندتر کرد...
رهی زنگ می زد. ریجکت کرد. حوصله نداشت. حوصله هیچ چیزی رو نداشت.
آبتین شکسته بود. آبتین همیشه می شکست. ولی بی صدا. می شکست و کسی نمی فهمید. کسی نمی شنید. کسی نمی دید.
-اگه اون که کنارته
تو رو بیشتر از من می خواد
اگه باهم راحتیــن
اگه باهات راه میاد
اگه روزگار بــد تو رو ازم گرفته
اگه خاطرات خوبمون از خاطرم نرفته
خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی ... حتی از خاطره هام جدا شـــی
خوشبختیت آرزومــه!!
تلفن آرمان اشغال بود. چون داشت با مادرش حرف می زد. پوفی کرد و به ساعت نگاه کرد. توی تلفن گفت:
romangram.com | @romangram_com