#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_345

-دوست دارم صادقانه با این خانواده رو به رو بشیم!

سمت در رفت و درو باز کرد که بره... دیگه حرف هاش تموم شده بودن. فرهاد گفت:

-رهـا...؟

رها نفس آرومی کشید...چه قدر دلش می خواست یه بار دیگه پدرشو بغل کنه...تا بازم باباش بهش بگه رهای بابا. ولی حیف که دیگه باباش بعد از رفتن مامانش رفته بود! بابای قدیمی اش رفته بود! پدری که می شناختش ... اونی که عاشق قلقلک دادن زیر گلوی دخترش بود تا صدای بلند قهقهه زدنش رو بشنوه ... اون رفته بود. پدرش گفت:

-اگه الان...روابط ما کم رنگه به خواست خودت بوده...اگه خواستی...

مکثی کرد و بالاخره گفت:

-من همیشه اینجا هستم.

رها سرشو تکون داد و گفت:

-می دونم...شما همیشه بودین. همیشه مشکل از من و رهیه!

بازم غرور فرهاد اجازه نداده بود که از رها بخواد برگرده؟ بخواد که با رهی کنار هم باشن؟ که بتونن نبود مادرش و راحت تر تحمل کنن؟ فرهاد بعد از رفتن همسرش این شده بود...کاریش هم نمی شد کرد.

×××

رها آب دهنشو قورت داد. شایدم بغضشو قورت داد. دیگه فرق بین این دوتا رو درست نمی فهمید. دستی به صورتش کشید و از اونجا دستی به موهاش و...صاف روی تختش نشست و گفت:

-رها...ببین دختر خوب...

نفسی کشید و گفت:

-ببین قراره آخر همین هفته نامزد کنی. با آرمان.

صدای مغزش گفت:

-با برادر عشقت.

رها بلند گفت:

-مغز عزیز خفه شو! آبتین هیچم عشق من نیست. عشق من از الان به بعد قراره آرمان باشه. مگه نمی گن خیلی از عشق ها بعد از ازدواج صورت می گیره؟ خیلیا هم توی دوران نامزدی عاشق هم شدن. منم مسلما آدمم و می تونم عاشق آرمان بشم. درسته که آرمان برای یه مدت کوتاه تحت درمان روانی بوده...ولی اصولا روانی ها دیوونه نیستن. در ضمن الان هم سالمه.

عاجزانه شونه هاش افتادن و آهی کشید...بلندتر گفت:

-ای خــدا! آرمان کامله! هم خوشگله هم کار داره هم ماشین داره هم خونه داره...کامل کامله! پس من چرا نمی تونم از فکر آبتین دربیام؟!

فقط امید داشت که آبتین با شنیدن خبر خواستگاری آرمان بیاد پیش رها و بهش اعتراف کنه...

romangram.com | @romangram_com