#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_348


-خدا ازش نگذره ... یادمه مامان ... یادمه!

-با بابا حرف بزن. بیاین ایران.

لبخندی زد و زمزمه کرد:

-منتظرتونم! نذارین یه بار دیگه بشکنم.

صدای هق زدن میامد. آرمان با خنده ی آرومی گفت:

-قربون اشکات برم ... گریه نکن دیگه! ناراحتم نکن!

-باشه ... باشه عزیز دلم ...

مادرش گفت:

-به آبتین سلام برسون...بگو دوستش دارم.

-باشه.

-تو رو هم دوست دارم...مراقب خودت باش پسرم.

-باشه مامان. منم دوستت دارم.

-دلم برات تنگ شده پسرکم.

آرمان خنده اش گرفته بود...چرا قطع نمی کرد؟!

-منم.

-ببین پس یادت نره وقت ویزیتت فرداست...! تو رو خدا یه وقت بگیر! می ترسم باز عود کنه...

-قربونت برم که این قدر نگرانی. چشم.

-چشمت بی بلا. خدافظ.

-خدافظ.

تلفن رو یه گوشه پرت کرد و گفت:

-پــوووف! کی حال دکتر رفتن داره؟ من خوب خوبم...


romangram.com | @romangram_com