#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_34


پرستاره مثل پسربچه ای که کار زشتی کرده باشه خیلی مظلوم سرشو تکون داد و گفت:

-اوهوم! باید این کارو بکنم ...

-خب من که عین گاو پیشونی سفید می شم!

-ببخشید ولی چاره ای نیست! باید تحمل کنین!

رهی پوفی کرد و گذاشت چسبو بزنه گوشه ی سرش. وقتی تونسته بود این گاگول رو تحمل کنه حتما می تونست یه چسب ناقابل روی سرش رو هم تحمل کنه.

تا کارش تموم شد رهی بلند شد. نمی خواست تشکر کنه ولی نیم نگاهی بهش کرد و گفت:

-خیلی ممنون.

پسره خرکیف شد و گفت:

-خواهش می کنم!

اه. ای کاش تشکر نمی کرد. حالا فکر می کرد چه کار نوبری کرده! رهی سمت پذیرش رفت. بیمارستان خلوت بود. رضا روی یه صندلی نشسته بود. رهی ازش تشکر کرد و به زور و هزارتا زحمت و تعارف فرستادش که بره.

چندتا صندلی اون طرف تر یه دختر نشسته بود و داشت پاهاشو تاب می داد. عینک بزرگشو روی بینی اش پایین تر آورد و از بالای عینکش به رهی نگاه کرد. داشت آدامس می جوید.

چه قدر قیافش آشنا بود. نه ... نبود. بود؟ نه ... اشتباه می کرد.

بی خیال. سمت میز پذیرش رفت و قبل از اینکه حرفی بزنه زنه با بداخلاقی پرسید:

-اسمتون؟

رهی با یه ابروی بالا رفته گفت:

-اسم شریفم.

زنه هم یه پشت پلکی نازک کرد و گفت:

-خب لطف کنین بفرمائید!

-رهی رهنما.

درحالی که تایپ می کرد گفت:

-ماشالا...هزار ماشالا! رهنما ها اینجا رو قرق کردن!


romangram.com | @romangram_com