#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_35

رهی اول تعجب کرد. بعد یک آن نگران شد ... ذهنش بی اختیار سمت رها رفت ... گفت:

-ببخشید! مگه بازم اینجا رهنما هست؟

-هوم...

-می شه بپرسم ...

-آره می شه بپرسی کیه!

رهی اخمی کرد. چه اخلاقی! فقط پاچه نمی گرفت یقه رو هم می چسبید. چشماشو ریز کرد و گفت:

-اِم ... اینجاست. لیلی رهنما!

رهی با تعجب سرشو برگردوند. لیلی؟! لیلی رهنما؟ اینجا؟

چند دقیقه به قول آبتین "کانفیوز" موند ... ابروهاش بالا پریدن ... لیلی اینجا بود! بعد یه فکر بکر توی مخش جرقه زد. انگار یه سفینه فضایی صاف اومد نشست روی مغز رهی ...

چی بهتر از این؟!

علی گلسا رو صدا زد. گلسا تندی سرشو بالا گرفت. علی گفت:

-گلسا من باید برم. ام...می گن که حال لیلی خانوم خوبه. گفتن با تو کار داره. من برم؟

گلسا بلند شد و گفت:

-آره آره ... می تونی بری علی. مرسی که اومدی.

علی سرشو تکون داد و رفت. لیلی با گلسا کار داشت؟ گلسا به کاشی های آینه مانند روی زمین نگاهی انداخت. سرشو پایین گرفت و دستی به سر و صورتش کشید و انگشتی هم لا به لای موهای سیاهش کشید تا مرتب به نظر برسه.

رفت تو. چه قدر قیافه ی لیلی مهربون بود. چه جوری فک و فامیلش دلشون میومد تنهاش بذارن؟ ولی معمولا همین طوری بود. پولدارا تنها بودن و کلا خانوادگی نمی خواستن سر به تن هم دیگه باشه. یعنی ... این طور شنیده بود. مسلما تجربه ای نداشت!

گلسا صداشو صاف کرد.

-لیلی خانوم؟

-بیا تو گلسا ... بیا تو.

گلسا رفت و درو آروم بست. نشست روی صندلی و گفت:

-بهترین؟

سرشو تکون داد. گفت:

romangram.com | @romangram_com