#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_33
رهی اخمی کرد و گفت:
-من خوبم...نمی خوا...
یه زن میانسال پیداش شد و گفت:
-چی چیو خوبم؟ رضا...؟ رضا کجایی پسرم؟ بیا اینو ببر بیمارستان! بجنب!
رهی بی توجه به دردی که توی پیشونی اش تیر می کشید گفت:
-بابا گفتم که خـ....آخ!
پسری که ظاهرا اسمش رضا بود پیداش شد و گفت:
-ببین! الکی نگو دیگه آقا! برین کنار...برین کنار لطفا!
رهی نشوند توی ماشینش و چندتا دستمال بهش داد:
-بگیر! بذار روی سرت! الان می ریم بیمارستان.
این دفعه رهی مقاومتی نکرد.
×××
رهی اخم غلیظی کرده بود و داشت عین طلبکارا به پرستاری که به دقت بالای سرش مشغول بود نگاه می کرد. اکه هی...این همه پرستار توی این خراب شده بود،بعد یه پسره ی ناشی رو باید برای رهی می فرستادن؟
-آی...درد می کنه!
پسره ی سوسول گفت:
-ببخشید ببخشید ... می دونم! خیلی دردناکه ... نه؟
این بار رهی خودشو کنترل نکرد و گفت:
-نه و ... الله و اکبر! کارت و بکن تو!
اطاعت کرد و دوباره چشماش چپ شد توی زخم و مشغول بتادین زدن شد. چنددقیقه بعد با خوشحالی گفت:
-داره تموم می شه!
رهی با خودش فکر کرد:«چه عالی! هردومون از دست هم خلاص می شیم!» یه چسب برداشت و رهی سرشو کشید عقب و گفت:
-می خوای چسب بزنی؟
romangram.com | @romangram_com